
جدال میان تاریکی و روشنایی در خانهی ما از صبح خیلی زود آغاز میشد. درست وقتی که مامان با نشاط و انگیزه از خواب برمیخاست، گلدانهایش را آب میداد ، لباسهای روشنش را تن میکرد و برای بابا که هنوز از تخت پایین نیامده بود روضه میخواند که دیر شده است و خوابیدن بیشتر فقط روزش را تباه میکند، بدون اینکه عمیقا بداند آیا برای بابا چیزی در روز وجود داشت که تباه شود یا نه.
بابا در انتها از تخت برمیخاست حتی برای ما نان تازه و مرباهای رنگارنگ هم میخرید ولی حتی زمانی که داشت چای تازهاش را هورت میکشید، سرش پایین بود و مثل مامان نگاه مشتاقانهای به اطراف نداشت. در کودکی و یا شاید خیلی از سالهای نوجوانیام سعی میکردم برای بابا ماجرای بامزهای تعریف کنم، غذای خاصی بپزم و یا دلقک بازی بیشتری دربیاورم که فقط بخندد یا نگاهش را که خیره شده بود به یک نقطه از زمین، سمت خودم بچرخانم.
آنوقتها حس میکردم شکستن سکوت بابا وظیفهی من است چون هر بار که سفت توی بغلم نگهش میداشتم آن جوری میخندید که دلم میخواست. فکر میکردم اگر بابا زیاد دوست و رفیقی ندارد و در هر جمعی باز باخودش تنهاست این منم که باید بیشتر به او نزدیک شوم و دوست همهی ساعتها و روزهایش باشم. وادارش کنم حرف بزند، وادارش کنم بخندد، وادارش کنم خاطراتش را دوباره مرور کند و این بار از کسی کینه نداشته باشد.
فکر میکردم اگر بابا عصرها به خانه میآمد و تمام تنش بوی سیگار میداد و مامان بهش غر میزد، وظیفهی من است که برایش توضیح بدهم جهان بدون سیگار هم جای خوبی خواهد بود. شاید چون مامان این را به گوشمان خوانده بود، مامان که در سیگار کشیدن آن سبک شدن نفس سنگینی که ناخواسته میکشیم را نمیدید، فقط سوختن ریه و مضر بودنش را میدانست.
خیلی طول کشید تا در سیگار کشیدنهای بابا روز به روز از بین رفتن و مریضتر شدنش را نبینم، طول کشید تا از دیدن سیگارهای باریک توی انگشتانش نترسم، طول کشید تا باورم بشود پکهای عمیقش به سیگار بیشتر از مزهپرانیها و تلاشهای ناکارآمد من رنج هستیاش را سبک میکند. چند وقت پیش که بابا را برای عمل بستری کرده بودند مامان یک بسته سیگاری را که توی جیب بابا پیدا کرده بود، داد به من که از اتاق ببرم بیرون و در سطل زباله بیندازم، شاید چون فکر میکرد همهی بیماری بابا به خاطر سیگار است.
من ولی آن یک بسته را نگه داشتم و هنوز هم وقتی از کشوی لباسهایم بیرون میکشم و میبویمش یاد همهی روزهایی میافتم که چقدر بیهوده ازش میترسیدم و خواسته بودم برتری خودم را بهش ثابت کنم و شکست خورده بودم.
کتاب «دیدن در تاریکی» را که میخواندم یاد همهی تلاشهای ناکارآمد خودم، مامان و بقیه افتادم که همیشه فکر میکردیم باید به بابا یک چراغ قوه بدهیم که از بین تاریکیهایی که در برش گرفته بودند راهش را پیدا کند و با ما به روشنی برسد و به قول کتاب هرگز نخواستیم آن ریسمانی را که شمایل غمگینش دستمان میداد بگیریم و با شنیدن روایتش به عمق احساسی که داشت راه پیدا کنیم.
شاید همین بابا را وامیداشت آن روزها که حالش خیلی خوب نبود بیشتر از قبل توی دفترچهها و کاغذهای دم دستش از حال و روز و احساساتش برایمان بنویسد و بگذارد جاهایی که میداند میببینیم.
شاید چون ما تحمل شنیدنش را نداشتیم فکر میکرد لااقل خواندنش برایمان سبکتر خواهد بود. و بابا تا به حال چقدر به ما ریسمان داده بود و ما با چراغ قوه دنبالش دویده بودیم.
اولین بار کی فهمیدم بابا افسردگی دارد اصلا یادم نیست، فقط یک بار که دیدم توی آشپزخانهی الهه نشسته است و اشک میریزد و با عصبانیت نمکهای نمکدان را میپاشد روی میز فرو ریختم.
شاید چون تصورم این بود بابا یک کوه است و نباید گریه کند و اگر بابا گریه کند من وقتی ناراحت و بیپناهم باید به کی تکیه کنم؟ با دیدن نمکهای ریخته شده روی میز یاد ضرابالمثل« هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک» افتادم و آن روز حال بابا سخت گندیده بود و هیچ نمکی هم به کارش نمیآمد.
شاید ریشهی مشکل داشتنش با نمکدانهایی که گاهی از فرط عصبانیت پرتشان میکرد توی حیاط هم این بود که هیچ نمکدانی نمیتوانست ذرهای مزه به غذایش و در اصل به زندگیاش ببخشد.
بابا اغلب اوقات ساکت است ولی وقتهایی که دورهی افسردگیاش فرا میرسد که ما نمیفهمیم کی و برای چی، پر حرف میشود، آنقدر از خاطراتش با جزئیات تعریف میکند که کلافه میشویم. آن روزها هم دوست داشت بشنویم ولی برای ما چه اهمیتی داشت که شرکت تیپاکس کی از دست رفته بود و فلان فامیل هنگام شکسته شدن روحش به او چه چیزی گفته بود یا آقاجون که من هیچوقت ندیده بودمش در سالهای آخر عمرش چه حرفهایی زده بود.
برای ما چه اهمیتی داشت در هجده سالگی که خواسته بود برود گواهینامهی پایه یک بگیرد آقاجون مخالفت کرده بود که دوست ندارد پسر تحصیلکردهاش راننده شود و بهش پول نمیداد ولی وقتی اصرار بابا را دیده بود یک روز صبح که هنوز خواب بود روی بالشش پول ریخته بود که برود گواهینامه بگیرد ولی ته دلش راضی نبود، بابا با راننده شدن میخواست از چی فرار کند و آقاجون چرا میترسید بابا برود و او را توی شرکتش نگه داشت که تهش هم ورشکست شد و همهی دارایی بابا به باد رفت.
برای من که اصلا گرگان را در کودکیهایم ندیده بودم چه اهمیتی داشت که آن زمینی که در گرگان داشته چقدر با صفا و وسیع بوده و چه نقشههایی برای ساختن خانهاش داشته، چه اهمیتی داشت که روزهای جمعه الهه و احسان را با موتورش میبرده سر زمین و برایشان بستنی میخریده و خودش سیگار میکشیده ولی ازشان میخواسته به مامان چوغولی نکنند و آنها همیشه چوغولی کرده بودند.
من اینقدر از بچگی این خاطره را از زبان همه شنیده بودم که تا خیلی وقت پیش آن را جوری که یک بچه فکر میکند به خاطر میآوردم و چیزهایی که گفته بودند را مثل یک کلاژ چندتکه در ذهنم ساخته بودم که اصلا کج و اشتباه بود و با واقعیت نسبتی نداشت.
در خاطرهی من که با خاطرهی آنها فرق داشت بابا یک فرقون بسته بود به موتورش و الهه و احسان را گذاشته بود توی فرقون و در بهشت سبز و نورانی به سمت آن زمین میرفت.
بعدها فهمیدم که اصلا فرقون را به موتور نبسته بوده و فرقون توی زمین خالی بوده و الهه و احسان را با آن دور زمینی میچرخانده که بعدها آن را جوری به یاد میآورد که آدمی بهشت موعودی را که از آن رانده شده.
چه اهمیتی داشت که زمین را بعد از ورشکسته شدن شرکت میفروشد، فرشهای خانهاش را میفروشد، چه اهمیتی داشت که شوهر خالهام به مامان گفته بود «بذار بره زندان، زندان برای مرده ولی زمین رو نفروش»، مامان ولی دلش نیامده و همهچیزش را فدای زندانی نشدن بابا کرده بود، حالا که زمان گذشته بابا چقدر خودش را در این زندگی آزاد احساس کرده بود؟
برای ما چه اهمیتی داشت که بابا یک زمانی به آرزوی چندین سالهاش میرسد و بالاخره رانندهی ترانزیت می شود، ولی چون مامان هم سر کار میرفته و نمیخواسته از علایقش بزند و یک زن خانهدار بماند برگشته بود که ما تنها نباشیم.
من شاید فقط آن بابایی را میخواستم که صبحها برایمان نان تازه و مربا میخرید، آن بابایی که برای اینکه مزاحم درس خواندنم نشود فیلمهای تکراری تلویزیون را بیصدا تماشا میکرد، آن بابایی که یواشکی کتابهایی را که از کتابخانه امانت میگرفتم میخواند تا بین خطوطش به من نزدیکتر شود.
آن بابایی که همیشه هر جا میخواستم میرساندم و کلامی هم حرف نمیزد که آشفتهام کند. آن بابایی که توی دستهایش همیشه نان تازه و میوه و مربا داشت و غمهایش را ته دلش پنهان میکرد. آخ که چقدر خودخواه بودم. چرا؟
شاید بین صحبتهای بابا خودم را مقصر میدانستم و از اینکه فرزندش شده بودم خجالت میکشیدم، از اینکه یک زمانی آنقدر ناتوان و دست و پا چلفتی بودم که پیچیده بودم دور دست و پایش که برای بزرگ کردنم مجبور شده بود از همهی خواستههایش دست بکشد شرمنده بودم.
شاید دلم میخواست فکر کنم بابا با رغبت و خوشحالی ما را به این دنیا سرانده و با کمال میل از همهی اهداف و آرزوهایش چشم پوشیده بود که مارا بزرگ کند. ژیلا دختر خالهام از به دنیا آمدن من روایتی دارد که هربار که میبیندم برایم تعریف میکند.
میگوید «وقتی به دنیا اومدی بابات لباسهای تو رو که توی یک بقچه پیچیده بودیم گذاشته بود زیر سرش و روی نیمکت بیمارستان خوابش برده بود. من دوییدم بقچه رو از زیر سرش کشیدم که بلند شو بچه به دنیا اومد» هر بار از اینکه سر بابا خورده بود به نیمکت فلزی احساس شرمندگی میکرد، میگفت شایدم زورم آمده بود که خالهام سر زایمان چه دردی میکشید و بابات راحت اونجا خوابیده بود.
من حتی در این روایت هم از به دنیا آمدنم شرمنده بودم چرا که در آن خواب بابا را آشفته بودم و باعث شده بودم مامان درد بکشدـچه رویایی میدید آن شب که من باعث شدم ناتمام رهایش کند و پرت شود به واقعیتی که پر از مسئولیت بود.
کتاب دربارهی ریسمانی که باید در غم دیگری پیدا میکردیم و با آن همذات پنداری میکردیم خیلی حرف زده بود ولی دربارهی این چیزی نگفته بود که گاهی ریسمان را که گرفتیم و جلو رفتیم میرسیم به تاریکی خودمان که هیچوقت تاب دیدنش را نداشتیم و همیشه نور چراغ قوه را انداختیم توی چشمهایش که فراریاش بدهیم ولی مثل یک دیو، یک هیولای زشت و کریه از دست ما گریخته بود و توی اعماق ذهن و روحمان که دستمان بهش نمیرسید قایم شده بود و هر از گاهی خوبی نشان میداد که بدانیم هنوز همینجاست و نرفته. ما در حقیقت تاب تحمل رنج دیگری را که نه تاب روبه رو شدن با رنج خودمان را نداریم که اینقدر در دیگری هم انکارش میکنیم.