
چند روز پیش که داشتم با یک دستور جدید کیک درست میکردم. همهجا آشوب بود. خانه، ذهنم و کارهایم همه مانده بود. منظورم کارهایی است که به نظر یک زن و در اندیشهی یک زن مهم جلوه میکند. بعد فکر کردم به اینکه چگونه همهی زنهای دنیای گذشتهام در اندیشهی من میزیند. دوباره فکر میکنند، دوباره تصمیم میگیرند و دوباره بچه به دنیا میآورند. دلم آشوب شد. اگر آن چیزی که من امروز به آن فکر میکنم دست آورد خودم نباشد چی؟ اگر هر چیزی که امروز انجام میدهم در گذشته برایش برنامه چیده شده باشد چی؟ اگر من آن زنی که فکر میکنم نباشم چی!
بعد شروع کردم به گوش دادن شجریان در میانهی آشوب. همانطور که داشتم تخم مرغها را هم میزدم که پف کنند و سفید و کشدار بشوند. همانطور که داشتم سیبها را پوست میکندم و برشهای نازک میزدم.همانطور که داشتم آرد را برای بار سوم با بیکینگ پودر الک میکردم. این کارها را قبل ترها هم انجام داده بودم ولی حالا میخواستم یک کیک جدید بپزم. کیک سیب کارامل. تا حالا کارامل درست نکرده بودم. ماهیتابهی درستش را هم نداشتم. هر چه شکرها را در تابه حرارت میدادم به آن رنگ کاراملی مورد نظرم نمیرسید. شجریان میخواند...چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود / ور آشتی طلبم با سر عتاب رود...و کارامل رنگ نمیگرفت و در تابهی سیاه من کشدار و غلیظ میشد.
به خاطر آوردم هر کار جدیدی که خواستهام در زندگیام انجام بدهم من را در هم شکسته و از نو شکل داده است. همیشه به آن چیزی که فکر میکردم تبدیل نشدهام در عوض یک چیز جدیدی به دنیا آمده مثل همین کارامل بیرنگ که دارد در تابه از دست میرود...
در همین فکرها هستم که آبتین دستش را میرساند بالای میز و شانهی تخم مرغ را چپه میکند کف آشپزخانه، جیغ میزنم. به خاطر اینکه از تصویر لزج تخممرغ ها روی فرش آشپزخانه لجم میگیرد. درست تمیز نمیشود، میدانم که بعدها هم اگر پاکش کنم رد سفتیاش را بر روی فرش باقی میگذارد. و بوی تخم مرغ هم ممکن است روی فرش بماند. جیغ میزنم چون از پس تمیزکاری مدام برنمیآیم. جیغ میزنم چون به نظرم میرسد که من باید یک زن تمیز و با سلیقه باشم. جیغ میزنم چون به یکباره یادم میافتد اگر آدم عاقلی باشم حالا نه وقت کیک پختن است و نه وقت شجریان گوش دادن. حالا فقط وقت انجام کارهای روتین یک مادر خانه دار شاغل است. و من چگونه با پیچیدن و دور زدن همهی این وظایف اینجا پای میز ایستادهام و به کیک سیب کاراملم فکر میکنم و ذهنم درگیر رنگ گرفتن شکرها توی تابهی اشتباهی شده است.
در میانهی جا زدن و عقب کشیدن از خودم ایستادهام وسط آشپزخانه که شجریان میخواند: طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل... بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...
آرام میشوم. به تخم مرغها فکر نمیکنم، به کاراملی که تیره نمیشود فکر نمیکنم، اجازه میدهم زندگی مثل نتهای موسیقی از تنم عبور کند و چیز جدیدی از من بسازد. آرام با یک قاشق تخم مرغها را از روی فرش پاک میکنم و به این فکر میکنم که نه نباید شتاب کنم. اگر اینهمه زمان گذشته تا من شبیه به یک زنی مثل زنی در قرنهای گذشته فکر کنم باید خیلی زمان بگذرد تا بتوانم این افکار را از سرم مثل این تخم مرغها از روی فرش جمع کنم.
ردش میماند لابد بو هم میگیرد ولی زمان که بگذرد فراموش میشود. آبتین دور خانه میچرخد تا چیز تازهتری از شکستن تخم مرغ پیدا کند. من آرام میمانم. با همهی آشفتگی درونم. چون چه به دست خواهم آورد از بیتابی که به چشم کسی نمیآید.
با خودم فکر میکنم کاراملها را با همین رنگ در کیک استفاه میکنم شاید بعد از پخته شدن در فر به رنگ مورد علاقهام برسند. یادم میرود روی سیبها دارچین بریزم. خستهتر از آنم که جوز بویا را هم روی موارد کیک رنده کنم. همان کیک ناقصی را که اصلا شبیه دستوری که دیدهام نیست توی فر میچپانم و بهش زمان میدهم. زمان میدهم پف کند. زمان میدهم خوش رنگ شود و همهچیز به خورد هم برود. و دوباره به اشعاری که شجریان میخواند فکر میکنم. طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل...آخ آقای شجریان، من چقدر به شنیدن اشعار حافظ با صدای روحبخش شما نیاز دارم.
چو ماه نو ره بیچارگان نظاره...زند به گوشهی ابرو و در نقاب رود
در اندیشه میشوم که این ماه از کجا در شعر حافظ اینگونه انسانی نگاهی به نقصان میاندازد و رد میشود...چرا رد میشود. چرا با دل عاشق بیچاره بازی میکند. بیچارگان نظاره چه تعبیر مناسبی است برای آدم عاشقی که منتظر یک اشاره از یار میماند. و اشارهای و در نقاب رفتنی...انگار که به راستی عشق چیز ترسناکی باشد. معشوق حافظ میترسد، ماه میترسد، همه میترسند. بهتر است در بیابان عشق سرگشته رها شوی تا اینکه ایما و اشارههای پنهان تو را به راهی ببرد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید. فکر میکنم به این بیت و اینکه چرا هر چه فکر میکنم به معنای درستی از آن نمیرسم.
کیک توی فر مشغول پف کردن است. تخم مرغها را پاک کردهام و خودم را چپاندهام در صدای شجریان، در ابیات حافظ و به گمانم میرسد جایم امن است. شب شراب خرابم کند به بیداری / وگر به روز شکایت کنم به خواب رود. . . معشوق توجهی ندارد، نه به عشق نه به ضجه زدنهای عاشق. و عاشق صبور باقی میماند، برای اینکه عاشق ماندن نیازمندن صبر است. مثل پخته شدن کیک باید بگذاری همهی مواد در گذر زمان به خورد هم بروند. باید بگذاری بیکینگ پودر کار خودش را بکند، شکر و تخم مرغها...هر کدام با زمان خودشان جلو میروند. تو شاید در عشق تندتر از دیگری بیابان را طی کردی ولی باید به دیگری هم زمان بدهی. تا ساعت دنیای او هم با تو یکی شود.
چقدر باید زمان بدهی تا دیگری به درک تو برسد، تا بیچارگی را در تو ببیند، به نظر من هر چه عاشقتر باشی زمان بیشتری میدهی، میگذاری تو را بشکند تا ذره ذرههایت را تماشا کند، میگذاری خودش را مثل ماه از تو پنهان کند ولی میمانی چون آدمها نه مثل هم عاشق میشوند و نه مثل هم زجر میکشند.
کیک که میپزد کارامل کاملا به رنگ دلخواهم رسیده و طعمش هم خوب شده. حس میکنم من باید همهی توانم را برای آنچه میخواهم بگذارم و منتظر زمان بمانم...بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...