
آخرین باری که رفته بودم آرایشگاه، زن آرایشگر وزن سنگینش را انداخته بود روی تنهام و در حالی که تندتند صورتم را بند میانداخت و موهای زبر را با یک حرکت نخ از پوستم میکند، از من میپرسید: «بالاخره وضع مملکت چی میشه؟»
و چون من نمیتوانستم زیر بندی که روی پوست بالای لبم بود حرفی بزنم، خودش جواب خودش را میداد. از من میپرسید: «تو با کدومایی؟»
من که با هیچکدام نیستم…
و در حالی که صدای هایده را بلندتر میکرد، میگفت: «با خودت فکر کن اینا بیان تو ایران بخونن، چی میشه؟ ببین چه صدای خوبی داره، چه ترانهی بامعنایی میخونه.»
من باز هم نتوانستم دهانم را باز کنم، چون احتمالاً لبم با بند بریده میشد. فقط گوش کردم و سعی کردم از شدت دردی که میکشم جیغ نزنم.
بعد از اینکه کارش تمام شد، پیشبند سفید را نشانم داد که پر از موهای ریز شده بود و در حالی که شتکه را روی صورتم میکشید تا موها را پاک کند، گفت: «بفرمایید، تبدیل مرد به زن.»
در آینه به خودم نگاه کردم؛ به موهای کمپشت سهرنگم، به قیافهی بیروحم، و فکر کردم بروم و زودتر شالم را سرم کنم.
آرایشگر گفت: «واقعاً شما معلمید؟ یه رنگ مو، یه کوتاهی تمیز، یه کراتینهای، پروتئینهای… یه کم روح بیاد به چهرتون. حیف نیست؟ صورتتون قشنگه.»
چیزی نگفتم و سعی کردم هر چه زودتر موهایم را زیر شالم پنهان کنم. گفتم: «بله، واقعاً معلمم.» و در دلم گفتم: مدل که نیستم.
برگشتم خانه و به ابروهای کجومعوج شدهام نگاه کردم؛ به رد دست آرایشگر که قیچیهای ناشیانهاش روی ابروهایم مانده بود.
صورتم مثل صحنهی جنگی شده بود که همهجا در شهر وجود دارد. انگار خشم آرایشگر وقت گفتن از شرایطش، روی صورتم ریخته باشد.
حالا بعد از چند ماه نشستهام جلوی آینهی اتاق خوابم و موهای صورتم را شیو میکنم.
نه سنگینی جسم کسی را روی سینهام حس میکنم و نه سنگینی نگاه کسی را روی صورت و موهایم.
در آینهی خانهام،
من قشنگترم.