ویرگول
ورودثبت نام
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانیبا نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
خواندن ۵ دقیقه·۱ سال پیش

گربه را بین که دم علم کرده


این عکس‌ها را بابا از آبتین گرفته، زمانی که برای اولین بار توی عمرش گربه دیده و محو تماشای او بوده که خرامان و دم علم کرده از بین گلدان‌های مامان که به جانش وصل است می‌گذشته و در گرمای اسفندماه به بدنش کش و قوس می‌داده. احتمالا بابا بعد برایش خوانده گربه را بین که دم علم کرده و قاه قاه خندیده و مامان سررسیده و دنبال گربه‌ی یک چشم بی‌نوا گذاشته که غلط می‌کند پا به بهشت کوچکش می‌گذارد و روی گل‌هایش می‌نشیند. در این تصویرها یک چیز بین هر سه نفر یعنی گربه و بابا و آبتین مشترک است آن هم میل به خراب کردن گلدان‌های مامان است.


گلدان‌هایی که هر کدام از گوشه‌ای به این تراس رسیده‌اند و برای ادامه‌ی بقایشان ساعت‌های زیادی مامان برایشان رقصیده‌، خاکشان را عوض کرده و کودهای مختلف در پایشان ریخته. به دقت هر برگ جدیدشان را وارسی کرده، از اینکه شته زده‌اند خون به جگر شده و درباره‌ی رشد و نموشان چیزهای زیادی خوانده و از این طرف خانه به آن طرف، از آفتاب به سایه برای رشد بهتر نقل مکانشان داده.

بابا بعضی وقتها به مامان گفته اینقدر که برای گلدان‌ها رقصیده‌ای برای ما نمی‌رقصی، من گفته‌ام اینقدر که جا برای گلدان‌ها در خانه‌ی ما هست برای ما نیست. آبتین تا چشمش به من میفتد می‌رود سراغ گلدان‌ها و با حرص و ولع زیاد آنها را وارونه می‌کند و من خنده‌ام می‌گیرد، مامان تشر می‌زند که خفه‌شو به خاطر همین خنده‌هایت فکر می‌کند کار خوبی کرده و من به این فکر می‌کنم چرا مامان دست از گلدان‌ها بر نمی‌دارد به خاطر نوه‌اش و کفری می‌شوم.

بار و بندیلم را جمع می‌کنم که بروم. فردا که برمی‌گردم، به خانه گلدان‌های بیشتری هم اضافه شده. داشتم فکر می‌کردم مامان با همه‌ی فداکاری‌هایی که برای ما کرده و هنوز هم می‌کند بخشی از خودش را مصرانه در این گلدان‌ها کاشته و از آن مراقبت می‌کند. بخشی که متعلق به خودش است. هر روز صبح برمی‌خیزد نگاهشان می‌کند به آنها آب می‌دهد نگرانشان می‌شود و ساعت‌های زیادی را با آنها می‌گذراند در صورتی که من و پدرم یا حتی بقیه توقع داشته‌ایم این زمان صرف ما شود. صرف پختن غذاهای خوشمزه‌تر، خانه‌ی تمیزتر و رسیدگی بیشتر به همه چیزمان.

ما خواهان حذف گلدان‌ها از خانه بوده‌ایم چون گمان می‌کردیم این گلدان‌ها باعث می‌شوند ما وجود مامان را به تمامی برای خودمان نبلعیم و مامان چه اندازه جنگیده و به ما بی‌توجه بوده تا این قسمت از خودش را برای خودش حفظ کند. این قسمت متزلزل که هی پژمرده می‌شده، رشدش متوقف می‌شده، شته می‌زده و در یک لحظه می‌مرده است.

داشتم فکر می‌کردم من چقدر توی زندگی‌ام دوست داشتم از آن مامان‌ها داشته باشم که همه‌ی وجودشان را صرف فرزندشان می‌کنند. از آن مامان‌ها که مدام کیک و شیرینی می‌پزند، غذاهای رنگارنگ می‌پزند و حتی نمی‌پوشند تا فرزندشان بهتر بپوشد. نمی‌روند تا فرزندشان جای آنها برود و بعد دیدم که آخ دل غافل با همه‌ی ادعاهای روشنفکری و فمنیستی‌ام درباره‌ی زنان خودم زن را موجودی مطیع و در فداکاری کامل می‌خواهم. نه اینکه خودم چنین زنی باشم بلکه می‌خواهم مادرم چنین زنی باشد. متاسف شدم. حس کردم چه اندازه در عمق وجودم خودخواهم، ولی با همه‌ی اینها یادم آمد که نگهداری از این تکه‌ها که بخشی از موجودیت مامان در این جهان است به من چیز بزرگتری یاد داده. اینکه من هم می‌توانم در زندگی‌ام بخش‌هایی داشته باشم که فقط مال خودم است.تکه‌ی من نه خانه بوده نه مراقبت از خانه و نه گلدان و نه خاک تکه‌های من خواندن بوده و نوشتن. کتابخانه‌ی کوچکم که برای خودم ساختمش و از آن نگهداری می‌کنم. آن قسمت از روز که من در آن یک زن مراقب نبوده‌ام. تباه شده و از دست رفته برای ساخت زندگی دیگران نبوده‌ام. امن برای دیگری و ناامن برای خودم نبوده‌ام. یک زن خدمتکار نبوده‌ام. یک زن شوینده و یا یک زن پزنده در آن من یک زن کنشگر فقط برای موجودیت خودم بوده‌ام. آنچه جانم آرزویش را داشته است. جان خودم و نه جان دیگری.

خنده‌دارش اینجاست که مامان پا که می‌گذارد به خانه‌ی من از اینکه اینهمه پلشت و به هم‌ریخته‌ام عصبی می‌شود. از اینکه خوب همه جا را دستمال نمی‌کشم و یا اینکه سینک ظرفشویی‌ام را برق نیانداخته‌ام. وقتی می‌‌خواهم برای ساعتی آبتین را نگه دارد نمی‌گویم می‌خواهم در این زمان بخوابم یا بخوانم یا بنویسم تنها دلیل موجه‌ام می‌تواند این باشد که می‌خواهم خانه را تمیز کنم شاید چون برای یک زن این اولویت هستی‌اش است. مراقبت از خانه و اندیشیدن به خانه نه خارج از خانه، نه اجازه‌ی فهم جهان که جهان در چارچوب خانه.

مامان از من یک کدبانو می‌خواهد و نمی‌یابد و من از مامان یک کدبانو می‌خواهم و نمی‌یابم. این چرخه در همه‌جا خودش را می گسترد. حتی در اینکه ما چرک و جرم خانه را روی تن زنان می‌بینیم. خانه کثیف است نه چون همه‌ی افرادی که در آن زیست می‌کنند نمی‌خواهند سهمی در مرتب کردنش داشته باشند بلکه کثیف است چون زن خانه پلشت و سر به هواست و وقتش را به چیزهایی اختصاص می‌دهد که متعلق به خودش است نه یک جمع.

اندیشیدم که من حتی در ابتدایی‌ترین باورهایم مامان را متعلق به خودم می‌دانستم نه خودش و هی فکر کردم این از کجا در من به وجود آمده. شاید قبل از اینکه چیزی را لمس کنم از تن مامان نوشیده‌ام و سیر شده‌ام. مامان برای من منبع تغذیه بوده است. مامان، تن مامان برای من خوراک بوده و بعد از آن هم در آشپزخانه می‌خواستمش که برایم غذا درست کند و مامان را بعدها خیلی کمتر آنجا دیده‌ام و خشمگین شدم.

من گمان می‌کنم در اندیشه‌ی بزرگترش هم یعنی در زیست ما در جامعه ما تن زن را برای مصرف خودمان می‌خواهیم. فرقی نمی‌کند مادر یا همسر یا خواهر، ما تن زن را میخواهیم که زنده بمانیم و وقتی آن تن را جایی دیگر مشغول خودش می‌بینیم دادمان در می‌آید که آنجا چه‌کار می‌کند. عین همین گربه که انگار جایش در میان گلدان‌ها نیست و ما بودنش را تاب نمی‌آوریم.

در یک لحظه توی نگاه دیگری که به عکس‌ها می‌اندازم گربه را یک قهرمان می‌بینم دم علم کرده و خوشحال در جایی که پسند بقیه نیست ولی او از در آنجا بودن خوشحال است. بعد از رفتنش هیچ گلدانی نشکسته و هیچ گلی خراب نشده فقط آبتین برای اولین بار حضور گربه را لمس کرده. شاید ما زنان هم باید همینطور باشیم دائم در حال حضور در قلمروهایی که حضورمان آنجا نا آشناست و ازش رانده می‌شویم. شاید فقط برای اینکه دیگر عجیب نباشد، غیر قابل فهم نباشد بلکه برای دیگری عادت شود. همین.

گربهخانهزنفمنیستزنان
۱۶
۲
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید