
خیلی کم سن و سالم، هنوز مدرسه هم نمیروم که یک روز مامان برایم کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» را میخرد. از عکسهای داخل کتاب خوشم میآید، از افتادن آلیس در یک چاله و فرو رفتنش در قعر عجایب، از کوچک و بزرگ شدنش و البته اینکه آلیس با بقیهی دخترهای توی قصه هایی که تا آن زمان خوانده بودم فرق داشت. آلیس زیبا نبود، آلیس کنجکاو بود و در اغلب مواقع حوصلهاش سر میرفت، مثل من که همیشه کنجکاو بودم و چون حوصلهام سر میرفت به همه چیز یک نسبت جادویی میدادم تا با آن بازی کنم.
مثلا باغ داییام که نزدیک خانهی ما بود یک در چوبی داشت که یک ته رنگ صورتی داشت با دستههای طلایی. از نظر من این در فقط میتوانست به بهشت باز شود و برای بچهی خیال پردازی مثل من باغی به آن زیبایی که وسطش یک طاووس میچرخید البته که بهشت بود.
آنقدر کتاب را بقیه برای من خوانده بودند که همهی داستان را خودم برای خودم از روی عکسها میخواندم. آلیس کنار خواهرش بود که حوصلهاش سر میرفت. کتاب خواهرش نه عکس داشت و نه در آن کسی با کسی حرف میزد آخ راستی که آلیس دنبال یک رابطه میگشت دنبال موجودی که از توی کتاب با او حرف بزند، بله در حقیقت آلیس یک چاله میخواست که با فرو رفتن در آن از واقعیت عبور کند، به دنبال خرگوش عجیبی به یک حفره فرو میرود که به یک اتاق با گنجینهای از کتابها میرسد.
گمان میکنم همیشه در زندگیام همین کار را کردهام در حقیقت از سطح واقعیت بی ماجرا و حوصلهسربر اطرافم به درون یک قصه خزیدهام. حالا گاهی دنبال خرگوشی رفتهام که دیرش شده و گاهی هم دنبال کرم ابریشمی که قلیان میکشد و از من میپرسد تو کیستی؟ چه میخواهی؟ میخواهی چه اندازهای باشی؟ خیلی فکر میکنم به آلیس که اگر چه قدری میشد از خودش راضی بود؟ و بعد به خودم که در هر کتابی که میخوانم در اندازههای مختلفی به دنیای انسانیام اضافه میشود. هر کتابی دنیای نویسندهی خودش را برای ما باز میکند و پریدن به آن به حجم بودنمان اضافه میکند.
مثل شربتی که آلیس میخورد و ناگهان بزرگ میشد یا کوچک میشد که وارد قصهی جدیدی بشود. این تغییر اندازه را در خواندن بسیار حس کردهام. گاهی حتی قدّم به کتابی نمیرسد، باید بگذارم زمان بگذرد و حادثهای حجم بودنم را اضافهتر کند تا قدم به درک آن کتاب برسد.

گاهی هم که میخواهم وارد دنیای کتاب کودکان بشوم کوچک میشوم و حتی دوباره آن خاطرات کودکیام را در خودم زنده میکنم تا بتوانم کتاب را درست لمس کنم و وارد جهانش بشوم. برای من داستان آلیس چیزی بیشتر از یک داستان ساده است. بارها و بارها به آن رجوع کردهام و در خیالم اینهمه تصویر عجیب را به استعارههایی برای زیستنم در پناه کتاب تبدیل کردهام.

مثل شعر اول داستان که میگوید «آلیس نازنین و عزیز! قصه را بگیر و ببر» من قصه را گرفته بودم و در همهی سالهای کتاب خواندنم با خودم برده بودم.