
«چند روز پیش که با مامان آلبومها را ورق میزدیم، چشمم به این عکس افتاد؛ عکسِ مامان و دوستِ گمشدهاش.
هر وقت به عکسهای جمیله میرسیم، لحنِ مامان عوض میشود. در این عکس، نگاهش با تمامِ آنچه از او به یاد دارم فرق میکند؛ آرام است و غرق در فکر و خیال، و دستِ دوستش را دو دستی گرفته است. انگار مصمم است که این دوستی را حفظ کند و دستهای دوستش را برای همیشه در دست داشته باشد.
تعریف میکند که در یک خانه زندگی میکردند. هر روز صبح، جمیله میآمد و بیدارش میکرد؛ میگفت: «بلند شو به خودت برس». بعد لباسهای همدیگر را میپوشیدند و عکس میگرفتند؛ در حالتهای مختلف و همهجا با هم بودند. میگوید زندگی عاشقانهای با شوهرش داشت و چون اهل جزیرهی «عاشورا ده» بودند، با قایق «عروسکشون» کرده بودند. باورت میشود؟ چقدر رویایی… حتی ما را با خودش برد و آنجا را نشانمان داد. مامان و بابا تمام جاهای قشنگِ گرگان را با علی و جمیله گشته بودند؛ اما این دوستیِ عجیب و غریب، در یک لحظه از تاریخ گم شد.
من به همهی دوستانِ مامان، بعد از جمیله فکر میکنم؛ اما یادم نمیآید که هیچکدامشان مثل او به مامان نزدیک بوده باشد. شاید چون مامان آدمی نبود که به راحتی با کسی صمیمی شود؛ همیشه فاصلهای را حفظ میکرد. دیگر دست کسی را دو دستی نمیگرفت؛ شاید چون وقتش را نداشت، یا شاید چون اینگونه دوستیها سنی دارند که اگر بگذرد، دیگر تکرار نمیشوند. شاید هم چون ضربه خورده بود؛ شاید این صمیمیت زخمیاش کرده بود و دیگر نمیخواست تکرارش کند.
کسی نمیداند بعد از آن اتفاق، مامان چقدر گریه کرده و چقدر غصه توی خودش ریخته است. او این چیزها را برای کسی تعریف نمیکند؛ دلش میخواهد همیشه نسخهی قویتری از خودش را به ما نشان دهد تا مبادا جا بزنیم؛ مثل خودش که بعد از جمیله، ادامه داده بود.
مامان تعریف میکند که بعد از مدتی همسایگی با جمیله، همسرش به سربازی رفت و از آنجا نقل مکان کردند. مامان هم به خانهی پدرشوهرش رفت؛ جایی که همه چیز تحتِ سلطهی پدربزرگم بود. میگوید چند باری جمیله آمد و به او سر زد؛ دفعهی آخر آمده بود تا آدرسش را بدهد که گم نشود. آن روزها آدمها به راحتی گم میشدند؛ نه موبایلی بود، نه خط ثابتی، نه پیج و رسانهای. همان روز، پدربزرگم به مامان گفت: «این رفیقبازیها چه معنی دارد؟ چرا پای غریبهها را به حریم شخصیات باز میکنی؟» و اجازه نداد جمیله را ببیند. جمیله اصرار کرد، اما مامان فقط از پشت پنجره او را دید؛ بهش گفته بودندمرضیه خانه نیست، گفته بود میخواهم آدرسم را بدهم نگرفته بودند و رفته بود.
نتوانست برود و دوباره دستش را دو دستی بگیرد و سفت بغلش کند. چه میدانم؟ شاید گمان میکرد او باز هم خواهد آمد؛ شاید فکر میکرد جایی پیدایش میکند که کسی برایش تصمیم نگیرد. اما خبر نداشت که جمیله را برای همیشه گم میکند.
جمیله رفت و همهچیز را با خودش برد؛ ناهارخورانِ پاییزی را برد، ماسکهای صورتِ میوهای را که برای مامان درست میکرد تا پوستش صاف بماند با خودش برد؛ صبحهای زود، دوربین عکاسی، لباسهای گلگلی و چیندارِ مدِ آن روزها… همه را برد و مامان از پشت آن پنجره، آخرین تصویرِ صمیمیترین دوستش را تماشا کرد.
نمیدانم بعد از آن روز، مامان در آن خانه با خانوادهی شوهرش چگونه سر کرد؛ برای پدرشوهرش چای برد، غذا پخت و از مهمانهایشان پذیرایی کرد.
شاید فکر میکرد آقاجون خیرش را میخواهد، شاید امیدوار بود دوباره یک جمیله یا حتی خودش را پیدا کند؛ اما جمیله تا به حال پیدایش نشده است. حالا نزدیک به چهل سال از آن عکس میگذرد و جمیله دیگر هیچوقت از آلبوم بیرون نیامده.
نمیدانم کجا رفته است؛ از مامان رنجیده یا از خانوادهی او؟ دوباره برگشته؟ دنبال مامان گشته یا فراموشش کرده و مرضیهی دیگری پیدا کرده؟ هیچکدام را نمیدانم. اما آن روز به مامان گفتم: «مامان، عکسش رو میذارم توی پیجم؛ شاید دوباره پیدا شد، چه میدونی؟»
مامان گفت: «اگه گذاشتی، آخرش بنویس: جمیله، خیلی دلم برات تنگ شده؛ ما با هم خیلی صمیمی بودیم، یادته؟»»