
نیمهشب بود که زنگ خانهی خیابان بیکر ۲۲۱B به صدا درآمد. دکتر واتسن از پشت میز تحریرش بلند شد، اما شرلوک هولمز بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت: «واتسن، بنشین. قدمهای مهمان ما سنگین و مردد است. نجیبزادهای که چیزی را گم کرده.»
لرد هنری وارد شد. کتش چروک و کراواتش کج بود. گفت: «آقای هولمز، دیشب در کتابخانهام خوابم برد. امروز صبح که بیدار شدم، جسد برادرم را روی فرش دیدم. چاقو توی سینهاش بود. در و پنجره از داخل قفل بود.»
هولمز ایستاد. «برویم.»
در کتابخانه، هولمز ذرهبین را برداشت. روی شومینه، خاکستر سیگاری بود که تا ته کشیده شده بود. زیر میز، ته سیگاری دیگر اما با رژلب قرمز. روی فرش، سه نقطه خون خشک شده.
واتسن گفت: «یک زن اینجا بوده.»
هولمز جواب نداد. رفت کنار پنجره. قفل پنجره نو بود، اما لولای آن کمی زنگ زده.
ناگهان پرسید: «لرد هنری، برادرتان به چه چیزی حساسیت داشت؟»
لرد هنری رنگ پرید: «به گردهی گل سرخ. یک بار نزدیک بود بمیرد.»
هولمز خم شد و زیر مبل را نگاه کرد. یک گلبرگ خشکیدهی سرخ برداشت. لبخند زد و گفت: «قاتل برادرتان را نکشت. او خودکشی کرد. اما طوری صحنه را چید که شما فکر کنید قتل بوده. چرا؟ چون نامهای تهدیدآمیز از معشوقهی شما پیدا کرده بود. میخواست انتقام بگیرد. چاقو را خودش زد، سپس پنجره را قفل کرد و لولا را زنگ زد نشان داد. و آن سه نقطه خون روی فرش... از دست خودش بود که بعد از مرگ چکه کرده. گل سرخ را هم زیر مبل انداخت تا شما را لو بدهد.»
لرد هنری روی صندلی افتاد. هولمز کلاهش را برداشت. «واتسن، بنویس: بسیاری از جنایتها ریشه در رازهایی دارد که مردهها بهتر از زندهها حفظ میکنند.»
🎭🔍 پایان