
صبح یکشنبه بود.
دکتر واتسن پشت میز تحریرش نشسته بود و خاطراتش را مینوشت.
شرلوک هولمز ویولن مینواخت که نامهای با مهر موزه بریتانیا رسید.
هولمز نامه را باز کرد و گفت: «واتسن، ماجرای جالبی داریم. نقاشی «تاجگذاری ناپلئون» که دویست سال پیش گم شده بود، حالا در یک زیرزمین پیدا شده. اما کارشناسان نمیتوانند تشخیص دهند اصل است یا جعلی.»
واتسن پرسید: «مگر نقاشی امضا ندارد؟»
هولمز لبخند زد: «امضا دارد. اما مشکلی اینجاست: رنگ امضا با بقیه نقاشی فرق میکند.»
رفتند موزه.
نقاشی روی دیوار بود. تابلوی بزرگ با قاب طلایی. ناپلئون در میان درباریان ایستاده بود. صورتش مغرور و دستش روی شمشیر.
کارشناس موزه، پروفسور موریس، گفت: «طبق اسناد، این نقاشی را ژان اگوست دومینیک انگر، نقاش معروف فرانسوی، سال ۱۸۰۶ کشیده. اما در جنگ جهانی دوم گم شد. حالا یک خانواده اشرافی آن را پیدا کرده و فروخته به موزه. من مشکوکم.»
هولمز ذرهبین را برداشت.
نقاشی را سانت به سانت نگاه کرد. پشت بوم، یک تکه کاغذ خشکیده چسبیده بود. روی کاغذ، چند حرف محو: «۱۸...»
واتسن گفت: «تاریخ؟»
هولمز جواب نداد. رفت کنار پنجره. نور طبیعی را روی بوم انداخت.
ناگهان گفت: «واتسن، به کلاه ناپلئون نگاه کن. لبه کلاه سمت چپ، یک خط تیره باریک. انگار چیزی روی آن کشیده شده بعد پاک کردهاند.»
پروفسور موریس گفت: «من هم دیدم. فکر کردم آسیب قدیمی است.»
هولمز یک ذره بین قویتر برداشت.
چند دقیقه بعد گفت: «زیر آن خط تیره، یک حرف D مخفی شده. خیلی کوچک، با قلمموی نازک. بعد روی آن را رنگ زدهاند.»
پروفسور رنگش پرید: «پس نقاشی جعلی است! انگر هرگز نقاشیهایش را امضا نمیکرد. مگر گاهی یک حرف کوچک در گوشه. حرف E نه D.»
هولمز گفت: «عجله نکنید. شاید حرف D مال نقاش دیگری است. باید برویم به آرشیو ملی.»
در آرشیو، هولمز پرونده نقاشیهای گمشده جنگ جهانی دوم را ورق زد.
ناگهان ایستاد.
واتسن پرسید: «چیزی پیدا کردی؟»
هولمز گفت: «سال ۱۹۴۳، یک نقاش آلمانی به نام دیتریش با ماموران نازی همکاری میکرد. او نقاشیهای بزرگ را کپی میکرد و نسخه اصلی را پنهان مینمود. تخصصش این بود که امضای نقاش اصلی را با دقت تقلید میکرد. اما روی همه کپیهایش، یک حرف D مخفی میگذاشت، آن هم پشت لبه کلاه یا لبه لباس. به نشانه نام خودش.»
واتسن نفسش بند آمد. «پس این نقاشی کپی است؟»
هولمز لبخند زد: «بله. اما نکته مهم اینجاست: اگر این نقاشی کپی است، نقاشی اصلی کجاست؟ حتماً خود دیتریش آن را پنهان کرده.»
هولمز دوباره به موزه برگشت. با دقت بیشتری پشت بوم را نگاه کرد.
زیر لایه دوم پارچه، یک خط خیلی نازک با نخ ابریشمی دوخته شده بود. هولمز نخ را کشید. یک لایه پارچه جدا شد.
بین دو لایه پارچه، یک کاغذ کوچک بود. روی آن نوشته شده بود:
«نقاشی اصلی در کلیسای سنت ماری، شهر لیون، زیر سنگ قبر سوم از سمت راست. دیتریش، ۱۹۴۴.»
پروفسور موریس مات و مبهوت ماند.
هولمز به واتسن گفت:
«واتسن عزیز، موزه به جای خرید یک تابلو، دو تابلو خریده: یکی کپی، یکی نقشه محل اصلی. دیتریش نمیخواسته هنر واقعی نابود شود. پس کپی را به نازیها داده، اصل را پنهان کرده و نقشه را درون کپی جاسازی کرده. بنویس: گاهی یک نقاشی جعلی، صادقتر از یک سند تاریخی حرف میزند. چون جاعل آنقدر به اثرش افتخار میکند که نمیتواند از گذاشتن نام خودش خودداری کند. همان حرف D کوچک، یک قرن بعد هم دزد را لو میدهد.»
سه هفته بعد، نقاشی اصلی در کلیسای لیون پیدا شد. امضای انگر روی آن بود. موزه بریتانیا آن را خرید و نسخه کپی دیتریش را هم در کنارش گذاشت، با توضیح: «به یاد جاعلی که حافظ هنر بود.»
منبع:
این داستان از فضای داستانهای «آرتور کانن دویل» با شخصیت «شرلوک هولمز» است. شخصیت دکتر واتسن و روش تحقیق تاریخی-علمی هولمز از همان مجموعه الهام گرفته شده است.
ماجرای نقاشی گمشده در جنگ جهانی دوم برگرفته از رویدادهای واقعی تاریخی است.