ویرگول
ورودثبت نام
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpour« اتاق معماها» بعضی درها را فقط با حدس زدن می‌شود باز کرد
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpour
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

معمای بوی یاس

ساعت سه نیمه‌شب بود که تلفن اداره پلیس ویگاتا به صدا درآمد.

کارآگاه کاتانی، بدون اینکه چشم باز کند، گوشی را برداشت.

صدای مامور شب بود: «کاتانی، قتلی در ویلا دلا روزا. زن صاحبخانه با چاقوی میوه‌خوری کشته شده.»

کاتانی آهی کشید. «بیست دقیقه دیگر آنجا هستم.»

وقتی رسید، بوی یاس از باغچه ویلا می‌آمد.

جسد زن روی مبل سالن بود. چاقو در سینه چپ. چشمان باز. لبخندی عجیب.

معاونش، آگوستینو، دفترچه در دست بود. گفت: «هیچ اثری از شکستن در یا پنجره نیست. دو نفر در خانه بودند: شوهرش و خدمتکار پیر. هر دو می‌گویند خواب بودند.»

کاتانی دور تا دور سالن قدم زد.

روی میز عسلی، یک فنجان چای نیمه‌خورده بود. ته فنجان، مقدار کمی شکر حل‌نشده.

روی فرش کنار مبل، سه گلبرگ یاس خشکیده بود. اما یاس در باغچه ویلا نبود. همسایه‌ها گفته بودند خانم ویلا به یاس حساسیت داشت و هیچ‌وقت در خانه اش یاس نمی‌گذاشت.

کاتانی پرسید: «ساعت مرگ چه بود؟»

پزشک قانونی جواب داد: «حدود یازده شب. اما یک نکته عجیب: بدن خیلی زودتر از معمول سرد شده. انگار قبل از مرگ در جای خیلی سردی بوده.»

کاتانی به سمت آشپزخانه رفت.

یخچال باز بود. داخلش، یک بشقاب میوه نصفه خورده. سیب و گلابی. اما چاقوی میوه‌خوری از جا دررفته بود. همان چاقویی که توی سینه زن بود.

معاون گفت: «پس قاتل چاقو را از آشپزخانه برداشته.»

کاتانی جواب نداد. برگشت سالن.

زیر مبل را نگاه کرد. یک شال گردن ابریشمی آبی پیدا کرد. بوی عطر مردانه می‌داد. شوهر گفت شال مال او نیست.

کاتانی پرسید: «همسایه سمت راستی کیست؟»

معاون جواب داد: «یک مرد مجرد. نامش لورنزو. شب قبلش مهمانی گرفته بوده.»

کاتانی به خدمتکار پیر نگاه کرد. پیرزن رنگ پریده بود.

خدمتکار گفت: «خانم... خانم داشت به آقای لورنزو نامه می‌نوشت. گریه می‌کرد. صبح آن نامه را توی سطل آشغال انداختم.»

کاتانی سریع رفت سطل را گشت.

نامه را پیدا کرد. فقط یک جمله نوشته بود: «امشب ساعت یازده، همه چیز را به شوهرت می‌گویم.»

نامه به اسم شوهر بود. اما خانم آن را پاره کرده بود و انداخته بود دور.

کاتانی لبخند زد.

برگشت سالن. دوباره نگاهی به فنجان چای انداخت. شکر حل‌نشده ته فنجان را با انگشت برداشت.

بوی یاس داد.

فهمید.

با صدای بلند گفت: «قاتل شوهر نیست. قاتل معشوقه‌ی شوهر است. همان زنی که عطر یاس می‌زند و دیشب مهمان لورنزو بوده. او آمده بوده خانه، با خانم حرف زده. توی چایش یاس ریخته تا بداند رقیب کیست. بعد خانم را با چاقوی میوه کشته. اما چاقو را از آشپزخانه برداشته تا همه فکر کنند قاتل اهل خانه است. بعد جسد را چند دقیقه توی یخچال گذاشته تا ساعت مرگ را جابجا نشان دهد. بعد برگشته سالن، چای را خورده (شکر ته فنجان مال اوست) و شال گردنش جا مانده. بعد رفته از در پشتی.»
معاون پرسید: «اثباتش چیست؟»

کاتانی گفت: «عطر یاس روی شال گردن. و رد کفش زنانه زیر پنجره پشتی. یکی از پاشنه‌ها شکسته. برو کفش‌های زنی را که دیشب مهمان لورنزو بود نگاه کن.»

نیم ساعت بعد، معاون برگشت با یک جفت کفش که پاشنه سمت راستش تازه چسب خورده بود.

کاتانی کلاهش را برداشت و رو به معاون کرد:

«گفته بودند خانم به یاس حساسیت دارد. اما هیچ کس نگفته بود قاتل هم به یاس علاقه دارد. آگوستینوی عزیز، بنویس: گاهی یک گلبرگ خشکیده بیش از ده شاهد زنده حرف می‌زند.»

منبع:

این داستان از فضای رمان‌های «آندرها کامیلری» با شخصیت «کارآگاه کورادو کاتانی» است.

گل یاسقتلمعماییساعتکارآگاه
۴
۰
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpour
« اتاق معماها» بعضی درها را فقط با حدس زدن می‌شود باز کرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید