دریا برای ساحل
صدف سوغاتی میآورد
من، نیز برای تو گوشماهیهای فسیل شده را میآورم که در بچگی داده نشده
و تو، با نرمی و لطافت شنها
پذیرای امواجی
دریا صدفها را پس میگیرد و به اعماق میخزد
چند صدف را جا میگذارد
من نیز توجهام را، ثانیهای به ساعتها بیحرفیت نشان میدهم
و میگذرم
هرآنچه را قرار بود بدهم
پس میگیرم
جز خاطراتی را که سخت چسبیدهای
همانها که شنهایت را گل کرده،
سفت کرده است
موجی دیگر از صدف، به ساحل میپاشد...
و این فرق من و تو با دریا و ساحل است؛
ما تمام میشویم.
