ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

کجا رفتن مهمونی‌ها؟

دیشب داشتم عکس‌های قدیمی گوشیم رو نگاه می‌کردم. یه عکس دسته‌جمعی از یک مهمونی چند سال پیش پیدا کردم .همه توی خونه یکی از آشنایان و دوستان جمع شده بودیم، داشتیم می‌خندیدیم، چیزی داشتیم می‌گفتیم. یهو یه سؤال تو ذهنم زد: آخرین بار کی بود که همچین شبی داشتیم؟نمی‌دونم شما چی، اما من که یکم فکر کردم فهمیدم دیگه مثل قبل مهمونی نمی‌ریم. نه، اشتباه گفتم دیگه مثل قبل مهمونی نمی‌ذاریم.

یادته اون شب‌ها؟

یادته وقتایی که یه نفر از دوستان میگفت «شب جمعه خونه‌ام، بیاین»؟ بدون برنامه‌ریزی خاصی، بدون استرس، بدون اینکه فکر کنیم چی بپزیم یا چی بخریم. می‌رفتیم و هر کی یه چیزی می‌آورد. یکی چیپس، یکی نوشابه، یکی هم که دست خالی می‌اومد ولی انرژی می‌آورد. حالا؟ حالا یه مهمونی ساده باید مثل عروسی برنامه‌ریزی بشه. کی می‌تونه بیاد؟ چی درست کنیم؟ مبل کافیه؟ خونه تمیزه؟ و بعد از همه اینا، یه صدایی تو سرت میگه: «الان که همه خسته‌ان، بذار یه وقت دیگه.»

پس چی شد؟

راستش رو بخوای، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. فقط ما بزرگ شدیم. بزرگ شدیم و یاد گرفتیم که کار مهم‌تره. بزرگ شدیم و فهمیدیم استراحت لازم‌تره. بزرگ شدیم و دیدیم که مسیر رفت و برگشت خسته‌مون می‌کنه. بزرگ شدیم و به خودمون گفتیم «بعداً»، و این «بعداً» هیچ وقت نرسید.

و یه چیز دیگه‌ای هم شد: ما یاد گرفتیم از همه چیز انتظار داشته باشیم. انتظار داریم مهمونی عالی باشه، غذا خوشمزه باشه، همه حال خوبی داشته باشن. دیگه فقط برای بودن با هم جمع نمیشیم .باید یه دلیل «خوب» هم داشته باشیم.

حقیقت تلخ

می‌دونی چیه؟ همه ما منتظریم یکی پیشقدم بشه. منتظریم یکی زنگ بزنه و بگه «بیا بریم». منتظریم یکی مهمونی بذاره و ما راحت برگ دعوت بگیریم.اما اون یکی هم داره همین کارو می‌کنه .منتظره.و بین این همه انتظار، وقت می‌گذره. دوستا دورتر میشن. فاصله‌ها بیشتر میشه. تا اینکه یه روز می‌بینی چند سال گذشته و تو فقط برای مراسم ها همدیگه رو دیدین.

شاید هم...

شاید هم قضیه خیلی ساده‌تر از این حرفاست. شاید فقط باید یکی شروع کنه. یکی بگه «پنج‌شنبه شب خونه‌ام، هر کی تونست بیاد». بدون انتظار کامل بودن، بدون استرس از مهمان‌نوازی عالی، بدون نگرانی از اینکه همه بیان یا نه.

چون راستش، اون شب‌هایی که یادمون مونده، شب‌های کامل نبودن. شب‌هایی بودن که با هم بودیم. پیتزایی که سوخته بود، بازی‌ای که نصفش رو یادمون رفته بود قانونش چیه، حرف‌هایی که سر به سرش گذاشتیم، خنده‌هایی که دلیل خاصی نداشتن.

یه پیشنهاد

این نوشته رو که داری می‌خونی، شاید الان یه اسمی تو ذهنت اومد. یکی که دلت برای دیدنش تنگ شده، اما بهانه‌هات جلوت رو گرفته. یکی که باهاش خاطره داری و دوست داری دوباره خاطره بسازی.

چرا امشب بهش پیام ندی؟ یه چیز ساده: «یادته اون مهمونی‌ها؟ دلم واسشون تنگ شده. بریم یه کاری بکنیم.»

شاید قبول نکنه. شاید مشغول باشه. شاید بگه بعداً. اما شاید هم داشته منتظر همین پیام باشه.

مهمونی‌ها کم نشدن. ما فقط فراموش کردیم که چقدر بهشون نیاز داریم. فراموش کردیم که زندگی فقط کار و خستگی نیست. فراموش کردیم که آدم‌ها مهم‌ترن از برنامه‌های کامل.

تو چی؟ آخرین مهمونیت کی بود؟

انتظارمهمانیفراموشیگرفتاریدوستان
۱۳
۶
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید