ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادشاید تجربه‌های من کمک کنه کتابتون را بنویسید و چاپ کنید. خیلی وقته تو کار نشر و پخش کتاب و کتابفروشی هستم. خودم هم چند کتاب نوشته‌ام. 09122164704
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

تبدیل صفت به تصویر

نویسنده‌ای است که می‌خواهد از «گزارش‌نویسی» به «خلقِ صحنه» برسد.باید به جای صفت، رفتار نشان دهد. وقتی می‌گویید «او عصبانی بود»، در واقع دارید نتیجه‌گیری خودتان را به خوردِ خواننده می‌دهید؛ اما وقتی آن تصویر دقیق را می‌سازید، به خواننده اجازه می‌دهید خودش به این نتیجه برسد که او عصبانی است. این کار، خواننده را از یک موجود «منفعل» به یک «هم‌سفر» تبدیل می‌کند.

بیایید این مفهوم را با سه زاویه دید بررسی کنیم تا ببینید چطور می‌توانید این تکنیک را در هر متنی به کار ببرید:

۱. تفاوت «برچسب» با «شواهد» (تئوری قضیه)

صفت (برچسب): مثل یک کاتالوگ است. وقتی می‌گویید «او غمگین است»، خواننده فقط یک کلمه می‌شنود. مغز او برای پردازش این کلمه، انرژی کمی صرف می‌کند و سریع از روی آن رد می‌شود.

جزئیات (شواهد): مثل یک صحنه‌ سینمایی است. وقتی می‌گویید «او لبه‌ی نامه را آن‌قدر تا زد تا کاغذ از خطِ تا پاره شد»، خواننده باید آن تصویر را در ذهنش بازسازی کند. این «بازسازی ذهنی» همان چیزی است که باعث می‌شود متن شما در ذهن مخاطب حک شود.

۲. سه تکنیک برای تبدیل صفت به «تصویر»

وقتی می‌خواهید یک حالت یا احساس را نشان دهید (و نه فقط آن را نام ببرید)، از این سه ابزار استفاده کنید:

الف) زبان بدن (Body Language)

احساسات، همیشه خودشان را در بدن نشان می‌دهند.

به جای: «او مضطرب بود.»

بگویید: «او مدام بند ساعت مچی‌اش را دور مچش می‌چرخاند و نگاهش مدام بین ساعت روی دیوار و در ورودی می‌چرخید.»

(خواننده خودش می‌فهمد که او منتظر است و مضطرب).

ب) تأثیر بر محیط

شخصیت شما چگونه با دنیای اطرافش تعامل می‌کند؟

به جای: «او خیلی کلافه بود.»

بگویید: «با پشت دست، تمام خودکارهای روی میز را به یک سمت جارو کرد تا فقط جای خالی کوچکی برای استکان چای‌اش باز شود.»

(این حرکتِ خشن، کلافگی را بهتر از صد صفت دیگر نشان می‌دهد

ج) جزئیات حسی

احساسات را به صدا، بو، یا حس لامسه وصل کنید.

به جای: «او از دیدن آن صحنه وحشت‌زده شد.»

بگویید: «نفسش در سینه حبس شد و صدای بلند ضربان قلبش، تنها چیزی بود که در سکوتِ آن اتاق می‌شنید.»

۳. یک مثال برای تمرین: «غم»

بیایید ببینیم چطور می‌توان «غم» را از صفت به تصویر تبدیل کرد:

سطح اول (صفت - کلیشه‌ای): او خیلی غمگین بود و گریه می‌کرد. (کسالت‌بار!)

سطح دوم (جزئیاتِ بصری): شانه‌هایش پایین افتاده بود و اشک روی صورتش می‌غلتید. (بهتر، اما همچنان معمولی).

سطح سوم (خلق تصویر اختصاصی): او به جایِ خوردنِ شام، ساعت‌ها به بشقابِ خالی خیره ماند. هر چند دقیقه یک‌بار، با انگشتِ اشاره‌اش لبه‌ی بشقاب را لمس می‌کرد، انگار دنبال چیزی می‌گشت که دیگر در خانه نبود.

---

چگونه همیشه این کار را انجام دهید؟ (قانون«چرا؟»)

هر جا در متنتان از یک صفتِ کلی (مثل: عصبانی، شاد، خسته، بی‌تفاوت) استفاده کردید، از خودتان بپرسید: «اگر دوربین دستم بود، دقیقاً چه چیزی را نشان می‌داد که این حس را القا کند؟»

اگر دوربین شما دارد «چهره‌ی خندان» را نشان می‌دهد، پس «شادی» است. اگر دارد «تکان‌خوردنِ پاها» را نشان می‌دهد، پس «اضطراب» است.

اگر دارد «چشم دوختن به نقطه‌ای نامعلوم» را نشان می‌دهد، پس «فکر و خیال» است.

این همان تفاوتی است که یک نویسنده را از بقیه متمایز می‌کند. نویسنده نمی‌گوید «دلم شکست»، نویسنده می‌نویسد «آرزوهایم مثل لیوانی که از دستم رها شده باشد، روی سرامیک آشپزخانه پخش شد».

آیا«پشیمان») تا با هم برایش چند «تصویر» بسازیم؟

زبان بدنداستاننویسندهکتابداستان نویسی
۳
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
شاید تجربه‌های من کمک کنه کتابتون را بنویسید و چاپ کنید. خیلی وقته تو کار نشر و پخش کتاب و کتابفروشی هستم. خودم هم چند کتاب نوشته‌ام. 09122164704
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید