بسیاری از نویسندگان داستان کوتاه این تجربه را داشتهاند: داستانی نوشتهاند که بهنظر خودشان دقیق، کنترلشده و معنادار است، اما وقتی برای انتشار فرستاده شده، با جملههایی مثل «اتفاقی ندارد»، «به جایی نمیرسد» یا «بیشتر شبیه یادداشت است» رد شده است. این اتفاق بهویژه برای داستانهای کمحادثه و «برش از زندگی» رایج است. مسئله اغلب ضعف متن نیست؛ مسئله این است که این نوع داستانها برای درست خواندهشدن، به «همسایه» نیاز دارند.
منظور از همسایه، داستانهای دیگری است که کنار داستان قرار میگیرد و به خواننده یاد میدهد چگونه آن را بخواند. یا کتابهایی که یک ناشر در یک مجموعه کنند میکند.این مفهوم را میتوان بهروشنی در مجموعهٔ دوبلینیها نوشته جیمز جویس دید.
داستانهای دوبلینیها، از جمله «خاک رس»، بهتنهایی داستانهایی بسیار آراماند. در بسیاری از آنها نه بحران جدی هست، نه اوج نمایشی، نه پایان تکاندهنده. اگر یکی از این داستانها بهصورت منفرد و بدون پیشزمینه خوانده شود، بهراحتی ممکن است «کمرمق» یا «بیداستان» تلقی شود. اما جویس آنها را آگاهانه در قالب یک مجموعه منتشر کرد: . همین همنشینی، شیوهٔ خواندن را تغییر میدهد.
وقتی خواننده چند داستان ابتدایی دوبلینیها را میخواند، کمکم متوجه یک الگو میشود: شخصیتها اغلب در بنبستاند، حرکت نمیکنند، تغییر نمیکنند، و زندگیشان بیشتر با تکرار تعریف میشود تا حادثه. پس از خواندن چند داستان این مجموعه خواننده دیگر دنبال «اتفاق» نمیگردد، بلکه دنبال «نشانه» میگردد. مجموعه، یک قرارداد نانوشته با خواننده میبند، اینجا باید آهسته خواند، به جزئیات توجه کرد و به سکوتها گوش داد.
داستان «خاک رس» دقیقاً از همین قرارداد سود میبرد. اگر این داستان بهتنهایی منتشر میشد، احتمال داشت بهعنوان گزارشی از یک شب معمولی کنار گذاشته شود. اما در کنار داستانهای دیگر دوبلینیها، خواننده میفهمد که خرید کیک، سوار شدن به تراموا، یا یک بازی کودکانه، «جزئیات تصادفی» نیستند؛ اینها قطعات یک تصویر بزرگتر از فلج اجتماعی و عاطفیاند. همسایهها به داستان کمک نمیکنند که معنا پیدا کند؛ کمک میکنند که معنا دیده شود.
این موضوع فقط به جویس مربوط نیست، بلکه یک نکتهٔ کاملاً کاربردی برای نویسندگان امروز است. داستانهای کمحادثه معمولاً فریاد نمیزنند. آنها با سکوت کار میکنند. اما فضای انتشار امروز اغلب پرسرعت و عجول است. خوانندهٔ آنلاین، اگر نداند با چه نوع متنی روبهروست، ممکن است فرصت شنیدن این سکوت را ندهد. همسایه دقیقاً اینجا وارد میشود: همسایه به خواننده میگوید «عجله نکن».
از نظر عملی، این یعنی چه؟ یعنی اگر داستانی از جنس برش از زندگی مینویسید، بهتر است به شیوه انتشارش فکر کنید. چنین داستانی اگر در یک پروندهٔ موضوعی منتشر شود، شانس خواندهشدنش بیشتر است تا اگر بهتنهایی و بدون زمینه عرضه شود. اگر قرار است مجموعه داستان چاپ کنید، چینش داستانها اهمیت حیاتی دارد. داستانهای آرام اگر کنار هم قرار بگیرند، بهجای آنکه خنثی شوند، یکدیگر را تقویت میکنند و ذهن خواننده را تربیت میکنند.
تشبیه سادهای وجود دارد: یک عکس مینیمال اگر تنها دیده شود، ممکن است «خالی» بهنظر برسد. اما همان عکس در کنار چند عکس همحالوهوا، ناگهان معنا پیدا میکند. داستانهای کمحادثه هم همینطورند. همسایهها مثل قاب عمل میکنند؛ قاب چیزی به تصویر اضافه نمیکند، اما کمک میکند تصویر درست دیده شود.
نکتهٔ مهم این است که همسایه قرار نیست ضعف داستان را بپوشاند یا معنایش را توضیح بدهد. اگر داستان بهخودیِ خود دقیق و کنترلشده نباشد، هیچ همسایهای نجاتش نمیدهد. همسایه فقط مسیر خواندن را هموار میکند. داستان باید بهتنهایی بایستد، اما برای دیدهشدن، گاهی به جمع نیاز دارد.
دوبلینیها به ما یاد میدهد که بسیاری از داستانهای مهم ادبیات، نه بهخاطر حادثه، بلکه بهخاطر جایگاهشان در یک کل معنا پیدا کردهاند. جویس میدانست که داستانهای آرامش اگر تنها رها شوند، سوءتفاهمبرانگیزند. برای همین آنها را کنار هم نشاند تا خواننده یاد بگیرد چگونه آنها را بخواند.
برای نویسندهٔ امروز، این یک درس کلیدی است:
نوشتنِ داستان کمحادثه فقط نیمی از کار است.
نیم دیگر، فکر کردن به همسایههاست.