ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشق‌های نوشتن
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

هر نوشته یک بلیط بخت آزمایی

هر نوشته یک بلیت بخت‌آزمایی است؛ جمله‌ای که شاید در نگاه اول اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، اما کافی است کمی مسیر نویسندگان بزرگ را مرور کنیم تا ببینیم چقدر به واقعیت نزدیک است. در دنیای محتوا هیچ‌کس نمی‌داند کدام نوشته قرار است برنده شود؛ فقط کسانی که بیشتر می‌نویسند و بیشتر منتشر می‌کنند، شانس بیشتری برای برد دارند. بسیاری از نویسندگان با همین شانس‌ها مسیر حرفه‌ای خود را ساخته‌اند، بدون اینکه در لحظه نوشتن بدانند کدام متن قرار است «اتفاق» ایجاد کند.

واقعیت این است که اغلب ما نوشته‌های خود را دست‌کم می‌گیریم. فکر می‌کنیم متن کامل نیست، استدلال‌ها جا دارد بهتر شود، ایده‌ها هنوز خام‌اند. اما نوشته‌ای که از نظر ما «معمولی» است، ممکن است دقیقاً همان چیزی باشد که یک نفر به آن نیاز دارد. ممکن است به الگوریتم پیشنهاد داده شود، ممکن است توسط یک نفر دست‌به‌دست شود، یا شاید سال‌ها بعد ناگهان دیده شود. اینترنت این خاصیت عجیب را دارد که هیچ نوشته‌ای کاملاً نمی‌میرد؛ فقط در سکوت منتظر فرصت بعدی برای دوباره خوانده‌شدن می‌ماند.

این واقعیت در زندگی نویسندگان مشهور هم دیده شده است. مالکوم گلادول سال‌ها قبل از اینکه نویسنده‌ای جهانی شود، ده‌ها مقاله برای نیویورکر نوشت که بسیاری‌شان در آن زمان بازخورد بزرگی نداشتند. خودش بعدها گفت که بعضی از مهم‌ترین ایده‌هایش که بعدها تبدیل به کتاب‌های پرفروشی مثل «نقطه عطف» یا «استثنایی‌ها» شدند، در ابتدا در قالب یادداشت‌های کوتاه و معمولی بودند؛ یادداشت‌هایی که شاید فقط چند هزار نفر می‌دیدند. اما یکی از همان یادداشت‌ها، یکی از همان «بلیت‌ها»، ناگهان به چشم سردبیری خورد که مسیر حرفه‌ای او را تغییر داد. گلادول می‌گوید نویسندگی شبیه باغبانی است: «تو کار خودت را می‌کنی و نمی‌دانی کدام بذر می‌گیرد، اما می‌دانی که بدون کاشتن هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»

مارک منسون نیز تجربه مشابهی دارد. او بارها گفته است که نوشته‌ای که زندگی‌اش را تغییر داد، همان مقاله معروف «مهم نیست» بود که فکر می‌کرد خیلی‌ها آن را نمی‌خوانند، چون از نظر خودش بیش از حد صریح و شخصی بود. اما دقیقاً همان متن تبدیل شد به یک ویروس اینترنتی، دست‌به‌دست شد، میلیون‌ها بار دیده شد و نهایتاً تبدیل به کتابی شد که در ۵۰ کشور ترجمه شد. او همیشه تأکید می‌کند که هر نوشته‌ای ممکن است شانس تو باشد: «تو نمی‌دانی کدام نوشته می‌ترکد. فقط باید آن‌قدر بنویسی تا یکی‌شان بگیرد.»

این قانون برای همه ما صدق می‌کند. هر بار که چیزی منتشر می‌کنید، یک بلیت جدید وارد بازی کرده‌اید. شاید ده نوشته اول دیده نشود، شاید بیست‌تای اول هم تأثیر خاصی نداشته باشد، اما نوشته سی‌ام، یا پنجاهم، یا صدم ممکن است همان نوشته‌ای باشد که مسیر شما را عوض می‌کند. کسی که فقط ده بلیت می‌خرد شانس کمی دارد، اما کسی که صد بلیت وارد بازی می‌کند، احتمال بردنش به‌طور طبیعی بیشتر است.

البته کیفیت مهم است، اما نه در ابتدای مسیر. کیفیت محصول تکرار است، نه تعلل. کسی که سال‌ها فقط روی یک متن کار می‌کند اما منتشر نمی‌کند، مثل کسی است که بلیت‌هایش را در کشو نگه می‌دارد و انتظار دارد یک روزی «یکی از آن‌ها برنده شود». برنده شدن فقط زمانی ممکن است که بلیت وارد چرخه بازی شود. بازخورد، دیده‌شدن، نقد و تجربه باعث می‌شود نوشته‌های بعدی بهتر شوند. کسی با نوشتن در خلوت، نویسنده نمی‌شود؛ نویسندگی در میدان اتفاق می‌افتد.

در عین حال نباید فراموش کرد که «بردن» تنها پاداش نیست. نوشتن به تنهایی فرایندی است که ذهن را منظم می‌کند، تجربیات را تثبیت می‌کند، نگاه را دقیق‌تر می‌کند و باعث می‌شود مسیر رشد خود را بهتر ببینیم. اگر ده سال بعد نوشته‌های امروز خود را مرور کنید، متوجه می‌شوید چقدر تغییر کرده‌اید و این تغییرات بدون نوشتن قابل ثبت نبودند.

هر نوشته یک احتمال تازه است. ممکن است نوشته‌ای مسیر شغلی‌تان را تغییر دهد، باعث آشنایی با افراد جدید شود، دعوت به یک همکاری مهم ایجاد کند یا تبدیل به ایده یک کتاب یا دوره آموزشی شود. اما هیچ‌کدام از این‌ها اتفاق نمی‌افتد اگر نوشتن و انتشار را متوقف کنید.

اگر می‌خواهید در این بازی برنده شوید، نباید تلاش کنید برنده را حدس بزنید؛ باید بازی را ادامه دهید. باید بنویسید، منتشر کنید و اجازه دهید بقیه ماجرا را شانس، زمان و مخاطب تعیین کنند. برنده همیشه کسی است که بلیت‌های بیشتری وارد بازی کرده است.

دوره آموزشینویسندگینویسندهنوشتنتولید محتوا
۴
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مشق‌های نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید