ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشق‌های نوشتن
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

چرا باید تجربه‌های زندگی را بنویسیم؟

وقتی از نوشتن تجربه‌های زندگی حرف می‌زنیم، این سؤال پیش می‌آید:
نوشتن چه فایده‌ای دارد؟ اگر چیزی سخت بوده، گذشته، تمام شده؛ چرا باید دوباره به آن برگردیم؟ مگر محو شدنش چه اشکالی دارد؟

مسئله این نیست که نوشتن قرار است مشکل را حل کند یا رنج را از بین ببرد. نوشتن قرار نیست زندگی را بهتر کند، اما یک کار مهم انجام می‌دهد: نمی‌گذارد تجربهٔ انسانی بی‌صدا محو شود. و محو شدن تجربه، آن‌قدرها هم بی‌اهمیت نیست.

تجربه‌ای که نوشته نمی‌شود، معمولاً فقط ناپدید نمی‌شود؛ اغلب تحریف می‌شود. بعدتر کوچک می‌شود، بی‌اهمیت جلوه داده می‌شود، یا تبدیل به شرمی خاموش می‌شود که آدم با خودش حمل می‌کند. خیلی وقت‌ها به خودمان می‌گوییم: «آن‌قدرها هم سخت نبود»، یا «شاید تقصیر خودم بود». نوشتن برای نگه‌داشتن درد نیست، برای این است که تجربه درست بماند؛ نه بزرگ‌تر، نه کوچک‌تر از آنچه بوده.

نوشتن قبل از هر چیز، ثبت است. ثبت یعنی گفتنِ یک جملهٔ ساده: «این اتفاق افتاد.» نه تحلیل، نه نتیجه‌گیری، نه پیام. در دنیایی که همه‌چیز با سرعت می‌گذرد، ثبت کردن یعنی مکث کردن؛ و مکث، خودش نوعی احترام به زندگی است.

بخش زیادی از زندگی ما از لحظه‌های بزرگ و درخشان ساخته نشده است. زندگی بیشتر از انتظارها، خستگی‌ها، نگرانی‌ها، کم‌آوردن‌ها و لحظه‌های معمولی شکل می‌گیرد. وقتی کسی لحظه‌ای معمولی اما صادق را می‌خواند و با خودش می‌گوید «این منم»، اتفاق مهمی می‌افتد: تجربه از تنهایی بیرون می‌آید. نه به این معنا که حل می‌شود، بلکه به این معنا که مشترک می‌شود. تجربه‌ای که مشترک شود، کمتر تحقیر می‌شود و کمتر به ضعف فردی تقلیل پیدا می‌کند.

نوشتن، روایت را انسانی می‌کند. اگر ما ننویسیم، روایت از بین نمی‌رود؛ فقط دست دیگران می‌افتد. قدرت‌مندها می‌نویسند، برنده‌ها می‌نویسند، کسانی که صدایشان بلندتر است روایت را شکل می‌دهند. در این روایت‌ها، زندگی معمولی جایی ندارد. آدم‌های خسته، لحظه‌های خاموش و تجربه‌های بی‌نام حذف می‌شوند. نوشتن تجربه‌های شخصی، روایت را از انحصار بیرون می‌آورد و دوباره به سطح انسان معمولی برمی‌گرداند.

وقتی تجربه‌ها نوشته نمی‌شوند، خیلی وقت‌ها به «مشکل شخصی» تقلیل پیدا می‌کنند. فشار معیشت، اضطراب، فرسودگی، ترس و ناامیدی تبدیل می‌شوند به این جملهٔ ساده و دردناک: «تو نتوانستی». نوشتن نمی‌گوید حق با توست، نمی‌گوید شرایط عادلانه است؛ فقط می‌گوید: «این اتفاق افتاد». و همین جمله، رنج را از سرزنش فردی جدا می‌کند و به تجربهٔ انسانی نزدیک‌تر می‌کند.

نوشتن همچنین نوعی کنترل کوچک برمی‌گرداند. در بسیاری از موقعیت‌های زندگی، کنترلی روی شرایط نداریم؛ نه روی آینده، نه روی نتیجه. نوشتن یک چیز را حفظ می‌کند: کنترل روایت. شاید نتوانی شرایط را تغییر بدهی، اما می‌توانی بگویی چه‌طور از تو گذشت. این تفاوت دارد با اینکه فقط قربانی باشی.

نوشتن برای این است که چیزها گم نشوند. نه فقط در حافظه، بلکه در معنا. بعد از مدتی، اگر چیزی نوشته نشده باشد، حتی خودمان هم به خودمان شک می‌کنیم. فراموش می‌کنیم چه‌قدر سخت بوده، چه‌قدر دوام آورده‌ایم. نوشتن برای آیندهٔ خودمان هم هست؛ برای روزی که برگردیم و ببینیم چه چیزی را پشت سر گذاشته‌ایم.

ما تجربه‌های زندگی را نمی‌نویسیم تا قهرمان شویم، الهام‌بخش باشیم یا درد را زیبا کنیم. می‌نویسیم چون نمی‌خواهیم تجربه‌مان بی‌صدا حذف شود. چون نمی‌خواهیم لحظه‌های انسانی گم شوند.

نوشتن زندگی را حل نمی‌کند، اما کمک می‌کند زندگی نادیده نماند.


و گاهی، برای ادامه دادن، همین کافی است.

زندگینوشتننویسندگیکتابداستان
۴
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مشق‌های نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید