
وقتی کتاب آنا کارنینا را میخوانی، شاید با تعجب بپرسی: چرا در رمانی که نامش آناکارنینا است، دهها صفحهی اول اصلاً اثری از او نیست؟ چرا بخشهای زیادی از کتاب به زندگی شخصیتی به نام لوین اختصاص دارد که حتی در مسیر مستقیم داستان آنا هم قرار نمیگیرد؟ و اصلاً چه نیازی هست که بدانیم استیوا، برادر آنا، به همسرش خیانت کرده و زندگی خانوادگیاش را به بحران کشانده است؟
میتوان گفت تولستوی فقط داستان یک زن را روایت نمیکند؛ او درباره زندگی، جامعه، عشق و اخلاق مینویسد.
در دل رمان، دو خط عاشقانه پیش میرود: یکی پرشور، ممنوع و نابودکننده (آنا و ورونسکی)، و دیگری آرام، متزلزل اما رو به رشد (لوین و کیتی). این دو داستان نه در رقابت، بلکه در گفتوگویی ظریف قرار دارند.
آنا به دنبال عشق است، اما آن را در جادهای میجوید که خلاف مسیر جامعه و قوانین است. لوین هم به دنبال عشق است، اما تلاش میکند آن را با اخلاق، کار و معنای زندگی پیوند بزند.
یکی به سمت پرتگاه میرود، دیگری به سمت معنا. و همین دوگانگیست که باعث میشود داستان آنا، تنها یک تراژدی شخصی نباشد، بلکه تصویری بزرگتر از یک جامعه و انسان باشد.
شخصیتهای فرعی در این رمان، فرعی نیستند. استیوا، خیانت میکند اما جامعه او را میبخشد. دالی ،همسرش ،میماند، تحمل میکند، و در سایهی وظیفه محو میشود. این تضاد، بیرحمی جامعهی مردسالار را آشکار میکند: مرد میتواند خیانت کند و نجات پیدا کند؛ زن، هرگز.
کیتی، دختری که در ابتدا فریب زرقوبرق عشق را میخورد و به لوین نه میگوید، در ادامه راهی متفاوت میرود.
اگر فقط داستان عاشقانهی ممنوع آناکارنینا را دنبال میکردیم، رمان به یک درام اخلاقی یا عاشقانهی ملودرام تقلیل پیدا میکرد. اما تولستوی با خطوط موازی، روایتهایی چندلایه خلق میکند: روایت عشق، روایت سقوط، روایت معنا، روایت بازسازی.
آنا کارنینا فقط دربارهی خیانت نیست. دربارهی تنهایی یک زن در برابر جامعه هم نیست. دربارهی ماست، در تمام صورتهای ممکن انسان: در شور، در شک، در پرسش از معنا، در شکست و در امید.