ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمدیر انتشارات کلید آموزش
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

چطور داستان‌هایی تعریف کنیم که مخاطب را میخکوب کند؟

۵ تکنیک ساده اما قدرتمند برای داستان‌گویی تأثیرگذار

داستان‌گویی یکی از قدرتمندترین ابزارهای ارتباطی دنیاست.
ابزاری که می‌تواند مخاطب را جذب کند، اعتماد بسازد و پیام شما را ماندگار کند.

اما اگر نگاهی به توصیه‌های رایج درباره‌ی داستان‌گویی بیندازید، احتمالاً احساس می‌کنید با یک مهارت پیچیده و دست‌نیافتنی طرف هستید؛ چیزی مخصوص نویسنده‌ها، سخنران‌های حرفه‌ای یا فیلم‌نامه‌نویس‌ها.

خبر خوب این است:
داستان‌گویی خیلی ساده‌تر از چیزی‌ست که فکر می‌کنیم—اگر بدانیم چه چیزهایی واقعاً مهم هستند.

در این مقاله، با ۵ تکنیک ساده و کاربردی آشنا می‌شوید که می‌توانید از همین امروز در هر داستانی از آن‌ها استفاده کنید؛ چه در ارائه‌ی کاری، چه در صحبت با دوستان، چه در نوشتن.


یک مثال کوتاه، یک درس بزرگ

قبل از رفتن سراغ تکنیک‌ها، بیایید یک مثال ببینیم.

جان کرازینسکی (بازیگر سریال The Office) یک داستان ۲۰ ثانیه‌ای تعریف می‌کند درباره‌ی برخوردش با مأمور فرودگاه:

او داستان را این‌طور تعریف می‌کند که ما در همان لحظه حضور داریم.
نه خلاصه می‌کند، نه گزارش می‌دهد، نه از بالا نگاه می‌کند.

او نمی‌گوید:
«یک بار مأمور فرودگاه از من سؤال پرسید و تعجب کرد.»

او ما را می‌برد وسط صحنه.

و این دقیقاً تفاوت یک داستان معمولی با یک داستان جذاب است.


راز داستان‌های خوب: زوم‌کردن روی لحظه

داستان‌های ضعیف از بالا روایت می‌شوند.
داستان‌های خوب، به لحظه زوم می‌کنند.

به‌جای گفتنِ «چه اتفاقی افتاد»،
می‌گویند: در آن لحظه چه دیدی، چه شنیدی، چه فکر کردی و چه احساسی داشتی.

و این دقیقاً همان جایی‌ست که ۵ تکنیک اصلی داستان‌گویی وارد می‌شوند.


۱. مکان: بگو کجا هستی

بهترین داستان‌ها با مشخص‌کردن مکان شروع می‌شوند.

مثلاً:

  • «دو هفته پیش، روی کاناپه‌ی اتاق نشیمن نشسته بودم…»

  • «سپتامبر ۲۰۱۹، جلوی درِ اتاق کنفرانس ایستاده بودم…»

همین که مکان را می‌گویید، ذهن مخاطب شروع به تصویرسازی می‌کند.
هرکسی نسخه‌ی ذهنی خودش را می‌سازد—و همین کافی‌ست.

اشتباه رایج:
دادنِ جزئیات زیاد.
لازم نیست بگویید میز چه شکلی بود یا دیوار چه رنگی داشت.
فقط بگویید کجا بودید.


۲. عمل: در آن لحظه چه می‌کنی؟

به‌جای توضیح‌های طولانی، فقط بگویید در آن لحظه چه کاری انجام می‌دهید.

مثلاً:

  • «لپ‌تاپم را باز کردم و پیام مدیرم را خواندم.»

  • «در صف بازرسی فرودگاه ایستاده بودم.»

این کار داستان را وارد حرکت می‌کند.
مخاطب حس می‌کند وقتش تلف نمی‌شود و مستقیماً وارد بخش مهم داستان شده است.


۳. افکار: در سرت چه می‌گذرد؟

ما انسان‌ها مدام در حال فکر کردن هستیم:
امیدها، ترس‌ها، نگرانی‌ها، خیال‌پردازی‌ها.

به‌جای گفتن:

  • «خیلی هیجان‌زده بودم»

بگویید:

  • «با خودم گفتم: وای، بالاخره بعد از این همه وقت می‌بینمش!»

نکته‌ی مهم:
افکار را رسمی و شسته‌رفته نکنید.
افکار واقعی ما کمی خام، عصبی و صادقانه‌اند—و همین آن‌ها را جذاب می‌کند.


۴. احساسات: احساس را نشان بده، نگو

گفتنِ مستقیم احساسات («ناراحت بودم»، «خوشحال بودم») خیلی تصویری نیست.

بهتر است احساس را از طریق رفتار نشان بدهید.

مثلاً:

  • به‌جای «خیلی راحت شدم» → «تکیه دادم عقب و نفس عمیقی کشیدم.»

  • به‌جای «مضطرب بود» → «مدام با خودکارش روی میز ضربه می‌زد.»

مخاطب باید احساس را ببیند، نه فقط بشنود.


۵. دیالوگ: بگذار صداها شنیده شوند

اگر شخصیت دیگری در داستان هست،
حرف‌هایش را دقیق بگویید.

مثلاً:

  • به‌جای «مدیرم ناراضی بود» →
    «نگاهم کرد و گفت: واقعاً این چی بود؟»

دیالوگ داستان را زنده می‌کند و ریتم می‌دهد.
فقط یادتان باشد دیالوگ‌ها هم کوتاه، طبیعی و واقعی باشند.


جمع‌بندی: داستان خوب، گزارش نیست

داستان خوب:

  • خلاصه نمی‌کند

  • گزارش نمی‌دهد

  • از بالا نگاه نمی‌کند

داستان خوب:

  • به لحظه زوم می‌کند

  • ما را وارد صحنه می‌کند

  • و باعث می‌شود مخاطب بگوید: «انگار خودم آنجا بودم»

اگر این ۵ تکنیک را تمرین کنید—
مکان، عمل، افکار، احساسات و دیالوگ—
داستان‌های شما به‌طور محسوسی جذاب‌تر و تأثیرگذارتر خواهند شد.

و این تازه شروع مسیر یا حتی نسخه‌ای مخم آم کنم

داستاننویسندگیداستان نویسیآموزش نویسندگینوشتن
۶
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مدیر انتشارات کلید آموزش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید