بیشتر کسانی که میخواهند نویسنده شوند، قبل از اینکه حتی یک قدم بردارند، مدام از خودشان میپرسند «از کجا شروع کنم؟ اگر موضوعم تمام شد چه؟ اگر کسی نخواند چه؟» اما نمیتوان کشتیِ متوقف را هدایت کرد. تا وقتی شروع نکردهای و چیزی در حرکت نیست، هیچ چیز قابل اصلاح یا بهتر شدن نیست. نوشتن هم همین است. نمیتوانی متنی را که وجود ندارد ویرایش کنی. قدم اول همیشه حرکت است، نه تحلیل.
بعد از شروع کردن، مهمترین اصل این است که کمیت برنده است. خیلیها منتظر میمانند تا یک متن بینقص بنویسند؛ همان «شاهکار بزرگ زندگی». اما در دنیای واقعی، موفقیت از دل تعداد زیاد نوشتهها بیرون میآید، نه از وسواس روی یک اثر. هرچه بیشتر بنویسی، سریعتر یاد میگیری، اشتباه میکنی، اصلاح میکنی و بهتر میشوی. کیفیت، محصول جانبی کمیت است.
اما اگر بیشتر از آنکه بنویسی، در حال دیدن و یاد گرفتن باشی، عملاً در حال تبدیل شدن به یک مصرفکننده حرفهای هستی، برای اینکه ذهنت خالی نشود،مطالعه و آموزش لازم است،اما بایدهمان چیزی را مصرف کنی که میخواهی خلق کنی. اگر میخواهی مقاله بنویسی، مقاله بخوان؛ اگر داستان مینویسی، داستان بخوان. این کار ذهن را دقیقاً روی همان فضا و لحن تنظیم میکند و باعث میشود راحتتر وارد حالت نوشتن شوی.
از طرف دیگر فرایند نوشتن باید تا جای ممکن ساده باشد. سادگی یعنی سرعت. هرچه ابزارها، برنامهها و تشریفات بیشتری برای خودت بسازی، اصطکاک بیشتری ایجاد میکنی و احتمال اینکه اصلاً ننویسی بیشتر میشود. یک موضوع مشخص، یک جای ثابت برای انتشار محتوا کافی است. مثل انتشار نوشتههای من همینجا.ساده مینویسم و منتشر میکنم. نویسندگی پیچیده نیست؛ ما پیچیدهاش میکنیم.
و مهمتر از همه، عادت است. هر روزی که نمینویسی، فقط استراحت نکردهای؛ در حال تمرین «ننوشتن» هستی. درست همانطور که با تکرار نوشتن حرفهای میشوی، با تکرار ننوشتن هم در تنبلی حرفهای میشوی. به همین دلیل چند روز فاصله گرفتن از نوشتن، برگشتن را سخت میکند. پس حتی کم، اما هر روز بنویس.
همچف باید توجه کرد وقتی برای همه مینویسی، برای هیچکس نمینویسی. متنهایی که میخواهند به درد همه بخورند، معمولاً آنقدر کلی و مبهم میشوند که به دل هیچکس نمینشینند. همیشه یک نفر مشخص را در ذهن داشته باش؛ با دغدغهها، ترسها و آرزوهای واقعی. وقتی برای یک انسان واقعی بنویسی، نوشتهات زنده میشود و بقیه آدمهای شبیه او هم خودشان راهشان را به سمت تو پیدا میکنند.