آیا رمان «کوری» ژوزه ساراماگو صرفاً یک داستان نمادین است یا از مهندسی دقیقی پیروی میکند؟ در این یادداشت، پلات این شاهکار را با نگاهی به نقاط عطف داستانی بررسی میکنیم.
رمان «کوری» اثر ژوزه ساراماگو، از آن دست کتابهایی است که وقتی تمامش میکنید، تا مدتها در دنیای سفید و هولناک آن باقی میمانید. بسیاری از مخاطبان، این رمان را به خاطر سبک نگارش خاص (جملات طولانی و نبود علائم نگارشی مرسوم) یک اثر کاملاً مدرن و ساختارگریز میدانند. اما واقعیت این است که ساراماگو، این بینظمی ظاهری را بر روی یک اسکلت بسیار محکم و کلاسیک بنا کرده است.
در این مقاله، قصد داریم پلات این رمان را از زاویهای متفاوت بررسی کنیم و ببینیم چطور نقاط عطف کلاسیک در این شاهکار تمثیلی چیده شدهاند.
۱. خلاصه ماجرا: سفیدی که همه چیز را بلعید
داستان با یک اتفاق ساده اما هولناک شروع میشود: کوریِ ناگهانی یک راننده در پشت چراغ قرمز. اما این یک کوری معمولی نیست؛ بیمار به جای سیاهی، سفیدی مطلق میبیند. این بیماری به سرعت و به شکلی مسری پخش میشود. دولت که از مهار بحران ناتوان است، مبتلایان را در یک تیمارستان متروکه قرنطینه میکند. در این میان، تنها یک نفر بینا باقی میماند: همسر پزشک، که برای همراهی با شوهرش به دروغ ادعای کوری کرده است.
۲. چرا کوری یک پلات کلاسیک است؟
اگرچه ساراماگو نام شخصیتها را حذف کرده (تیپسازی به جای شخصیتپردازی) و از آوردن نام مکانها خودداری میکند تا داستان وجهی تمثیلی پیدا کند، اما مهندسی روایت او دقیقاً بر اساس الگوی سه پردهای ارسطویی است.
بیایید نقاط حساس داستان را با هم مرور کنیم:
- حادثه محرک:
کور شدن اولین نفر در ابتدای داستان. این لحظهای است که تعادل دنیای عادی برهم میخورد و موتور محرک داستان روشن میشود.
- نقطه عطف اول:
ورود پزشک و همسرش به قرنطینه. اینجاست که شخصیتها از دنیای شناختهشده خود جدا شده و وارد «دنیای جدید» با قوانین وحشیانه میشوند. تصمیم همسر پزشک برای ورود به این جهنم، تعهد او را به سفر قهرمان نشان میدهد.
- نقطه میانی:
ظهور گروه اراذل و اوباش مسلح در قرنطینه. در این نقطه، مخاطرات به اوج میرسد. حالا دیگر بحث فقط سر بیماری نیست؛ بحث بر سرِسقوط اخلاق و جنگ قدرت است. اینجاست که شخصیتها متوجه میشوند دشمن اصلی نه کوری، بلکه خوی حیوانی انسان است.
- نقطه عطف دوم:
کشته شدن رهبر اراذل توسط همسر پزشک و آتشسوزی تیمارستان. با فروپاشی حصارها، شخصیتها به دنیای بیرون بازمیگردند، اما با حقیقتی تلخ روبرو میشوند: تمام شهر کور شده است. این «تاریکترین لحظه» داستان است؛ جایی که هیچ پناهگاهی باقی نمانده.
- نقطه اوج:
سکانس حضور همسر پزشک در کلیسا (جایی که چشمان مجسمهها بسته شده) و استیصال او برای یافتن غذا در میان تپههای زباله و اجساد. اینجا تقابل نهایی روح انسانی با پوچی مطلق به تصویر کشیده میشود.
- گرهگشایی:
بازگشت ناگهانی بینایی. همانطور که بیماری بیدلیل آمده بود، بیدلیل هم میرود تا نشان دهد که این یک تجربه آزمایشی برای بشریت بوده است.
نظر شما چیست؟ آیا فکر میکنید اگر شخصیتهای داستان نام داشتند، تأثیرگذاری رمان بیشتر میشد یا کمتر؟ در کامنتها بنویسید.