در دهه ۱۹۳۰، آمریکا درگیر بحرانی عمیق بود که میلیونها نفر را بیکار کرد، زمینهای کشاورزی را از بین برد و موجی از مهاجرت داخلی به راه انداخت. همزمان، طوفانهای گرد و غبار زندگی کشاورزان را نابود کردند و خانوادههای زیادی را مجبور به ترک خانههایشان کردند. در چنین شرایطی، اشتاینبک تصمیم نگرفت پشت میز بنشیند و درباره بحران «فکر» کند؛ او رفت و بحران را «دید».
او به اردوگاههای کارگران مهاجر سر زد، با آنها زندگی کرد، گفتوگو کرد و گزارشهایی دربارهشان نوشت. این تجربهها بعداً تبدیل به مادهی خام رمانش شدند. نکته مهم اینجاست: او ابتدا واقعیتها را جمعآوری کرد. رمان در سال ۱۹۳۹ منتشر شد؛ زمانی که بحران هنوز بهطور کامل پایان نیافته بود، اما فاصلهای ایجاد شده بود که بتوان آن را فهمید و به آن شکل داد. این فاصله، نه آنقدر نزدیک است که فقط احساسات را بنویسی، نه آنقدر دور که زندگی از آن خارج شده باشد.
از تجربه، جان اشتاین بک در رمان خوشههای خشم میتوان یک اصل مهم را بیرون کشید: نوشتن درباره بحران دو مرحله دارد. مرحله اول، در دل بحران اتفاق میافتد؛ جایی که باید دید، ثبت کرد و بدون وسواس نوشت. مرحله دوم، بعد از فاصله زمانی شکل میگیرد؛ جایی که نویسنده انتخاب میکند، حذف میکند و از دل واقعیت، روایت میسازد. مشکل بسیاری از نویسندگان این است که این دو مرحله را با هم قاطی میکنند: یا خیلی زود میخواهند اثر نهایی بنویسند، یا آنقدر صبر میکنند که مواد خام واقعی را از دست میدهند.
اگر امروز در دل یک بحران هستی، مهمترین کاری که میتوانی انجام بدهی این نیست که «خوب بنویسی»، بلکه این است که درست ثبت کنی. برای این کار، یک تمرین ساده اما بسیار مؤثر وجود دارد: بهجای نوشتن کلی، هر بار فقط پنج چیز را ثبت کن.
اول، یک صحنهی خیلی کوچک. نه کل روز، نه کل بحران، فقط یک لحظه محدود، مثل ایستادن در صف، نگاه کردن به گوشی یا یک گفتوگوی کوتاه. این صحنه باید آنقدر کوچک باشد که بتوانی آن را در چند خط توصیف کنی. دوم، یک جزئیات حسی: یک صدا، یک بو، یک نور یا یک حس لمس. این جزئیات همان چیزی هستند که بعداً به نوشته جان میدهند. سوم، یک جملهی واقعی، دقیق و بدون اصلاح. ممکن است ساده باشد، مثل «باز رد شد» یا «دیگه مهم نیست»، اما همین سادگی ارزش دارد. چهارم، یک عدد یا داده: ساعت، درصد باتری، قیمت، امتیاز. این عناصر به نوشته حس واقعیت میدهند و آن را به زمانهی خودش متصل میکنند. و پنجم، یک حس بدون هیچ توضیحی: خستگی، ترس، بیتفاوتی.
در این مرحله، نباید سعی کنی زیبا بنویسی یا متن ادبی تولید کنی. این یکی از رایجترین اشتباههاست. نوشتن در دل بحران قرار نیست کامل یا چشمنواز باشد؛ فقط باید دقیق و واقعی باشد. تو در این مرحله نویسنده نیستی، بلکه یک مشاهدهگر دقیق هستی که دارد جهان را ثبت میکند.
بعد از گذشت زمان، وقتی فاصلهای ایجاد شد، مرحله دوم شروع میشود. حالا میتوانی به این یادداشتها برگردی، آنها را کنار هم بگذاری، الگوها را ببینی و از دلشان روایت بسازی. بعضی صحنهها به هم وصل میشوند، بعضی دیالوگها تکرار میشوند و ناگهان یک داستان شکل میگیرد. این همان کاری است که اشتاینبک انجام داد: او بحران را توضیح نداد، بلکه آن را از طریق زندگی آدمها نشان داد.
اگر بخواهیم این روش را در یک جمله خلاصه کنیم: در بحران، زندگی را ثبت کن؛ بعداً، آن را به داستان تبدیل کن. نوشتن ماندگار از تخیل خالص به وجود نمیآید، بلکه از واقعیتی میآید که بهدقت دیده و صادقانه ثبت شده است.