داستاننویسی فقط گفتن یک ماجرا نیست؛ هنر نشان دادن است. نویسنده خوب بهجای اینکه بگوید شخصیتش عصبانی، قوی یا غمگین است، او را در رفتار و واکنشهایش نشان میدهد. مثلاً بهجای «قوی بود» مینویسد: «کیسهی پنجاه کیلویی را یکدستی بلند کرد.»
در داستان، تصویر از توضیح مهمتر است. بهجای اینکه بنویسیم «زمستان سختی بود»، کافی است صحنهای بسازیم که سرما را حس کنیم: «نفسش در هوا میلرزید و روی شیشهی دکان یخ میزد.»
دیالوگ هم یکی از مستقیمترین راههای شناخت شخصیت است. آدمها در حرف زدن خودشان را لو میدهند. یک گفتوگوی خوب میتواند هم صحنه را زنده کند و هم شخصیت را آشکار.
از طرف دیگر، داستان از دل تضاد شکل میگیرد. هرجا کشمکش باشد، قصه هم هست؛ چه تضاد شخصیت با خودش باشد، چه با دیگران یا با موقعیت.
از جزئیات معمولی نترسیم. خیلی وقتها زندگی روزمره، همان سوخت اصلی یک داستان خوب است.
داستان خوب، چیزی را توضیح نمیدهد؛ آن را زنده میکند.