ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۹ ساعت پیش

لذت «بعدش چه می‌شود؟» یا «این چه معنایی دارد؟»


مقایسه‌ی کاربردی دو مدل داستان‌نویسی با «گردنبند» موپاسان و «مرد چاق و مرد لاغر» چخوف

وقتی داستان می‌خوانیم، همیشه دنبال یک چیز واحد نیستیم. بعضی وقت‌ها می‌خواهیم سرگرم شویم و قصه ما را با خودش ببرد؛ بعضی وقت‌ها هم می‌خواهیم مکث کنیم و درباره‌ انسان و جامعه فکر کنیم. این دو تجربه، دو نوع «لذت خواندن» می‌سازند: لذت روایی و لذت فکری.

برای فهم این تفاوت، کافی است دو داستان کوتاه کلاسیک را کنار هم بگذاریم: «گردنبند» از گی دو موپاسان و «مرد چاق و مرد لاغر» از آنتوان چخوف. هر دو کوتاه‌اند، هر دو ساده‌اند، اما کاملاً دو راه متفاوت را در داستان‌نویسی نشان می‌دهند.

ابتدا سراغ «گردنبند» از موپاسان می‌رویم.

در این داستان، یک زن برای شرکت در مهمانی، گردنبندی قرض می‌گیرد. گردنبند گم می‌شود. زن و شوهرش سال‌ها کار و سختی می‌کشند تا پول آن را بدهند. در پایان می‌فهمند گردنبند بدل بوده است. همین خط ساده، چنان طراحی شده که خواننده لحظه‌ای نتواند کتاب را زمین بگذارد. مدام از خودش می‌پرسد: حالا چه می‌شود؟ پولش را از کجا می‌آورند؟ حقیقت چه وقت معلوم می‌شود؟

موپاسان استاد پیرنگ است. هر صحنه، گره تازه‌ای می‌سازد و ما را به جلو هل می‌دهد. اطلاعات را دیر می‌دهد، تعلیق ایجاد می‌کند و در پایان با یک ضربه‌ ناگهانی غافلگیرمان می‌کند. لذت اصلی این داستان، هیجان و شوک است. وقتی تمام می‌شود، بیشتر از هر چیز درباره‌ی «پایان عجیبش» حرف می‌زنیم. این همان لذت روایی است؛ لذتی که از خودِ قصه و حرکتش می‌آید.

حالا سراغ «مرد چاق و مرد لاغر» از چخوف برویم.

اینجا تقریباً هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتد. دو دوست قدیمی همدیگر را می‌بینند. با شوق حرف می‌زنند و خاطره تعریف می‌کنند. ناگهان یکی می‌فهمد دوستش مقام اداری بالایی دارد. همان لحظه لحنش عوض می‌شود. از صمیمیت می‌افتد به چاپلوسی. کلماتش رسمی می‌شود، بدنش خم می‌شود، شخصیتش کوچک می‌شود.

داستان همین‌جا تمام می‌شود.

نه گره‌ای در کار است، نه بحران بیرونی، نه پایان شوکه‌کننده. اما چیزی عمیق‌تر رخ می‌دهد، ما سقوط اخلاقی یک انسان را در چند دقیقه می‌بینیم. چخوف توضیح نمی‌دهد، قضاوت نمی‌کند، نصیحت هم نمی‌کند. فقط رفتار را نشان می‌دهد. و همین باعث می‌شود خواننده بعد از پایان، تازه شروع به فکر کردن کند: اگر من جای او بودم چه؟ آیا من هم جلوی قدرت عوض می‌شوم؟

اینجا لذت از جنس هیجان نیست؛ از جنس تأمل است. به جای «وای چه شد!»، می‌گوییم «عجب… چقدر شبیه خود ماست». این همان لذت فکری است.

اگر این دو داستان را کنار هم بگذاریم، تفاوت‌ها روشن‌تر می‌شود. در «گردنبند»، موتور داستان حادثه است؛ در «مرد چاق و مرد لاغر»، موتور داستان رفتار انسان. اولی با سرعت جلو می‌رود، دومی آرام و مکث‌دار است. اولی با یک پایان غافلگیرکننده تمام می‌شود، دومی با یک حس تلخ و باز. اولی بیشتر در حافظه به عنوان «یک قصه‌ جذاب» می‌ماند، دومی به صورت «یک ایده یا تلنگر ذهنی».

هیچ‌کدام برتر از دیگری نیستند. کارکردشان فرق دارد. وقتی خسته‌ای و می‌خواهی درگیر داستانی پرکشش شوی، موپاسان انتخاب بهتری است. وقتی می‌خواهی انسان و جامعه را دقیق‌تر ببینی، چخوف عمیق‌تر عمل می‌کند. یکی سرگرم می‌کند، دیگری بیدار.

برای نویسندگان، این مقایسه کاملاً عملی است. اگر می‌خواهی داستانت خواننده را میخکوب کند، باید مثل موپاسان به پیرنگ فکر کنی: حادثه‌ مرکزی، گره‌های پیاپی، اطلاعات قطره‌ای و یک پایان کوبنده. اگر می‌خواهی داستانت ماندگار و اندیشه‌برانگیز باشد، باید مثل چخوف روی جزئیات رفتاری تمرکز کنی: یک موقعیت ساده، دیالوگ‌های دقیق، حذف توضیح اضافی و پایانی که خواننده را با خودش تنها بگذارد.

ادبیات خوب معمولاً ترکیبی از هر دو است. هم باید بلد باشیم قصه تعریف کنیم، هم بلد باشیم زندگی را نشان بدهیم. شاید بهترین داستان‌ها آن‌هایی هستند که هم ما را جلو می‌کشند تا بفهمیم چه می‌شود، و هم بعد از پایان، وادارمان می‌کنند بپرسیم: چرا این‌طور شد؟

داستان کوتاهداستان نویسیداستاننویسندگیآنتوان چخوف
۰
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید