ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

چطور از نویسندگان بزرگ برای یادگیری نوشتن کمک بگیریم

خیلی از آدم‌ها دوست دارند بنویسند، اما درست در همان نقطه‌ای می‌ایستند که نوشتن باید شروع شود. نه به این دلیل که استعداد ندارند، بلکه چون تصورشان از «نوشتن» بیش از حد بزرگ است. فکر می‌کنند باید از صفر جهانی تازه بسازند، شخصیت اختراع کنند، طرح پیچیده داشته باشند و حرف مهمی برای گفتن. همین تصور، نوشتن را فلج می‌کند.

یکی از راه‌های ساده و در عین حال عمیق برای عبور از این فلج، بازنویسی خلاقانهٔ فصل‌هایی از رمان‌های کلاسیک در قالب داستان کوتاه است. نه برای تقلید، نه برای تمرین انشا، بلکه برای یاد گرفتن تصمیم‌گیری روایی. رمان‌های کلاسیک پر از لحظه‌هایی هستند که اگر از دل متن جدا شوند، هنوز به‌تنهایی معنا دارند؛ لحظه‌هایی که کشمکش در آن‌ها به اوج رسیده و شخصیت در آستانهٔ تغییر ایستاده است.

مثلاً در رمان خوشه های خشم نوشتهٔ جان اشتاین بک ، بازگشت تام به خانه و روبه‌رو شدن با خانواده‌اش یکی از همین لحظه‌هاست. در رمان، این صحنه بخشی از یک جریان بزرگ‌تر است: فقر، مهاجرت، فروپاشی زمین، تاریخ. اما اگر همهٔ این لایه‌ها را کنار بگذاریم، هستهٔ صحنه چیست؟ یک آدم که بعد از مدتی طولانی برمی‌گردد، و خانه‌ای که دیگر همان خانهٔ سابق نیست.

وقتی این صحنه را به‌عنوان یک داستان کوتاه مستقل بازنویسی می‌کنیم، ناچار می‌شویم انتخاب کنیم. چه چیزی بماند؟ چه چیزی حذف شود؟ از کجا شروع کنیم و کجا تمام کنیم؟ دیگر نمی‌توانیم توضیح بدهیم، مجبوریم نشان بدهیم. دیگر نمی‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم، باید مکث بسازیم. این تمرین، دقیقاً همان چیزی است که نویسندگی را آموزش می‌دهد: تمرکز، حذف، و اعتماد به جزئیات.

مزیت مهم این روش این است که ترس از صفحهٔ سفید را کم می‌کند. با متنی طرف هستید که ستون فقراتش از قبل وجود دارد، اما جان گرفتنش به تصمیم‌های شما بستگی دارد. این‌جا دیگر مسئله «ایده داشتن» نیست، مسئله «چطور گفتن» است. و چطور گفتن، هستهٔ نویسندگی است.

از طرفی، این کار لزوماً به تقلید منجر نمی‌شود. برعکس، وقتی یک فصل کلاسیک را بازنویسی می‌کنید، اگر صدای خودتان را وارد نکنید، متن زنده نمی‌ماند. همین اجبار به انتخاب، به‌مرور صدای شخصی را شکل می‌دهد. بسیاری از نویسندگان معاصر دقیقاً از همین مسیر به زبان خودشان رسیده‌اند؛ با گفت‌وگو با متون گذشته، نه با نادیده گرفتن آن‌ها.

در ادامه، نمونه‌ای از تبدیل همان فصل بازگشت تام به خانه به یک داستان کوتاه مستقل آمده است. این متن نه خلاصهٔ رمان است و نه نسخهٔ مینیمال؛ یک داستان کوتاه کلاسیک است که می‌تواند بدون دانستن منبع اصلی هم خوانده شود و معنا داشته باشد.

تام نزدیک غروب رسید. خانه همان‌جا بود، اما چیزی در آن جابه‌جا شده بود. ایوان کوتاه‌تر به نظر می‌آمد و الوارها تیره‌تر شده بودند. دستش را روی در گذاشت. چوب سرد بود.

داخل، بوی آرد و قهوهٔ مانده پیچیده بود. مادر اول صدایش را شنید، بعد برگشت. چند ثانیه نگاهش کرد، بی‌آنکه جلو بیاید. دست‌هایش را به پیش‌بند گرفت، انگار چیزی ناگهان سنگین شده باشد.

پدر از کنار میز بلند شد. پشتش خمیده‌تر از قبل بود. گفت: «تام؟»

تام سر تکان داد. لبخند نزد. فاصله‌ای که میانشان بود، به اندازهٔ اتاق نبود؛ به اندازهٔ زمانی بود که گذشته بود.

مادر جلو آمد. صورت تام را لمس کرد و زود دستش را پایین آورد. گفت: «لاغر شدی.»
تام گفت: «همه لاغر می‌شن.»

پدر دوباره نشست. دستش روی میز لرزید. گفت: «دیگه اون‌جا نیست.»

تام فهمید منظورش زمین است. گفت: «می‌دونم.»

مادر بشقاب‌ها را روی میز گذاشت. بخار کم‌جانی از غذا بلند شد. تام نشست. صندلی لق می‌زد. دستش را برد زیر پایه و تکه‌ای چوب گذاشت. صندلی ساکت شد.

باد از پنجرهٔ نیمه‌باز آمد و پرده را تکان داد. بیرون، زمین خشک بود. جاده از کنار خانه رد می‌شد و می‌رفت.

تام دست‌هایش را روی میز گذاشت. میز محکم بود.

همین.
نه پایانی قهرمانانه، نه شروعی باشکوه. فقط یک لحظهٔ انسانی که اگر خوب دیده شود، برای شروع نوشتن کافی است.

داستان کوتاهرمانکتابتمرین نویسندگینویسندگی
۱۱
۱
منصور سجاد
منصور سجاد
مشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید