پارت پنجاه و نهم
خانه ای که زنده است 🏘👽
پسر : جون چه چشایی دارن سگ داره
اهمیت ندادیم
پسر : حالا ناز نکنین یه نگاه بندازین خانوما
نگین برگشت و با اخم های درهم رفته که منم ازشون میترسیدم بهش گفت مزاحم نشه و روشو برگردوند
پسر : بابا اخمات منو ک..... و بعد صدای عصبانیه فرشاد : الان اخمو بهت نشون میدم و مشت کوبوند تو شکم پسره
پسره خم شد رو زمین و مثل مار بخودش میپیچید
خوبش شد دلم میخواد فرشاد کارتشو دراره بهش نشون بده تا همین جا خودشو خیس کنه پسره ی نکبت
رفیقای پسره که کلا شامل دونفر میشدن که خیلی لاغر استخونی بودن اومدن جلو فرشاد، اخه بدبختا یه نگاه به هیکل این هرکول بندازین بعد بیاین جلو
یکی از پسرا به فرشاد حمله کرد که فرشاد دستشو گرفت و پیچوند و در جا دستبند زد عه دستبندم داشت جوننن هیجانی شد
پسره: غلط کردم معذرت میخوام توروخدا ولم کن ، و رو به رفیقش که واستاده بود مثل بز نگاش میکرد گفت: اشکان یه کاری کن وایستاده منو نگاه میکنه
اشکان هم شروع به معذرت خواهی کرد فرشاد هم دستبندو باز کردو ولش کرد
منو نگین نیشمون تا بناگوش باز بود عاشق صحنه های پلیسی بودیم هردومون
پسرا رفیقشون که رو زمین غلط میزد رو جمع کردن و گورشونو گم کردن
مهراب هم اومد : این پسرا چشون بود
فرشاد پوزخندی زد و خسته نباشیدی بهش گفت که منو نگین شروع به خندیدن
خندیدن کردیم .
# رمان # داستان # نویسنده # زهرا- سالاری
کردیم