پارت چهل و هفتم
خانه ای که زنده است 🏘👽
از زبان یلدا
قدمهامو تند برمیداشتم تا زود تر برسم به در خونه با احساس اینکه کسی داره نگام میکه شروع به دویدن کردم که یهو پام به یه تخته سنگ گیر کردو خوردم زمین
وایی دوباره بدنم لرز گرفت دوباره سردم شد اینا یعنی مرد تبر به دست اینجاست خواستم بلند شم اما نمیتونستم
بدنم به زمین چسبیده بود صدایی کنار گوشم اومد شما میمیرین
این صدا اشنا نبود سرمو برگردوندم یه زن با موهای بلند مشکی و چشمایی که حدقه بیرون زده بود و ناخون های بلندی داشت که خون روشون خشک شده بود
ناخناشو بهم نشون داد
زن: این خون مال دوستته
و بعد شروع به خندیدن کرد دستشو گذاشت رو گلوم و فشار داد داشتم نفس کم میاوردم نمیتونستم جیغ بزنم هرچی تقلا کردم نشد چشمام داشت سیاهی میرفت
که یهو زن غیب شد
مامانم اومد بالا سرم
مامان : وا یلدا چرا رو زمین دراز کشیدی اما وقتی قیافه ی کبود منو دید شروع به جیغ زدن کرد که باعث شد بقیه هم بیان بیرون
چشام تار میشد آخر هم تسلیم شدم و چشمامو بستم
#رمان# داستان # نویسنده #زهرا-سالاری
چشام تار میشد و اخر هم تسلیم شدم و چشمامو بستم