پارت پنجاه و هفتم
خانه ای که زنده است🏡👽
فرشاد گفت: حالا که تا اینجا اومدیم بیایین بریم داخل کلبه شاید چیزی پیدا کردیم
یلدا با جیغ گفت: نهههه مگه از جونمون سیر شدیم لطفا بیایین برگردیم
فرشاد: شما نیایید ولی من میرم دست رو دست بزاریم و همش فرار کنیم به جایی نمیرسیم
منم با فرشاد رفتم و اون دوتا هم دنبالمون اومدن اگه جدا بشیم نمیتونیم همو پیدا کنیم
یک ساعت گشتیم تا تونستیم کلبه رو پیدا کنیم
یواش داخل کلبه شدیم
فرشاد به یلدا و مهراب گفت: شما درو دست بگیرید چون هرموقع میخواییم در بریم اینا زرتی درو میبندن
با تعجب نگاهش کردم بی تربیت نبود که شد
اون دوتا درو دست گرفته بودن
ما تو هال دنبال مدرکی میگشتیم
چشمم خورد بع کتاب روی میز
برش داشتم و به فرشاد گفتم: یه چیزی پیدا کردم
شاید سرنخی از اینکع جن رو چطوری نابود کنیم داخلش باشه
صدای قدم های پایی از پله ها اومد
سریع با فرشاد و یلدا و مهراب از کلبه زدیم بیرون خداروشکر فرشاد گفت درو بگیرید وگرنه الان بسته میشد باز ما میموندیم داخل خونه اینقدر دویدیم تا رسیدیم به جاده سریع سوار ماشین شدیم و فرشاد با سرعت حرکت
کرد
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
کرد