پارت دهم
خانه ای که زنده است 🏘👽
از زبان(یلدا)
با سرعت میدویدیم به سمت جاده بخاطر اینکه خیلی هول بودم و جلومو نگاه نمیکردم هعی پام تو چاله چوله میرفتو میخوردم زمین جوری که دیگه نگین کلافه شده بود میگفت میخوای کولت کنم
یلدا: نه خوب چیکار کنم هول کردم حالا خداروشکر راحت شدیم از اون خونه
اما با صدای شکستن درختی پشت سرمون هردو به عقب برگشتیم و با کمال تعجب دیدم که خونه با ریشه هایی که از خاک بیرون میومدن داشت دنبالمون میدویید
سرعتمو بیشتر کردم و سعی کردم هواسم باشه نخورم زمین
نگین : بدو یلدا بدو ، خواهشانم مثل ادم بدو
یلدا : وای نگین نگاه کن جاده ی وای جاده خداروشکر رسیدیم به جاده که همون موقع احساس کردم پام به یه چیز تیز خورد و اخم رفت هوا
اما بخاطر ترس کم نیاوردمو خودمو با زحمت به جاده رسوندم
همون موقع یه ماشین داشت نزدیک میشد که با نگین جلوشو گرفتیم اوناهم مجبور شدم وایستن با کمال پرویی در عقب ماشینو باز کردیمو خودمونو انداختیم تو ماشین و به راننده که یه پسر جوون بود و بقل دستیشم یه پسره دیگه گفتم سریع برو جون ننت برو
#رمان_غمگین #رمان_عاشقانه #رمان_ترسناک #داستان #نویسنده #کتاب
پسرا عین بز نگامون میکردن