پارت هجدهم
خانه ای که زنده است🏡👽
از زبان(نگین) از ماشین پیاده شدیم که اقای فرشاد صدام زد خانومه یک لحظه مکث کرد فامیلمو نمیدونست گفتم: مجد هستم
گفت: خانم مجد این کارت منه شمارم روشه یه تک بزنید شمارتون بیوفته برای فردا باهاتون تماس بگیرم بریم اون جنگل برای تحقیقات
سرمو تکون دادم و کارت ازش گرفتم شمارشو تو گوشیم سیو کردم و بهش تک زنگ زدم
سری تکون و دادو ازمون خداحافظی کرد پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت بالایی دور شد
نگاهش کن مرتیکه روانی رو انگار نه انگارن پلیسه رعایت نمیکنن
با یلدا داخل خونه شدیم یلدا روی مبل ولو شد و من به سمت آشپز خونه رفتم و گفتم: هویی یلدا چی میخوری برات درست کنم آبرومونو بردی پیش پلیسا
یلدا: چه میدونم یه چیزی بیار کوفت کنیم خب چیکار کنم تو که میدونی من وقتی گشنم میشنه دیگه نمیفهمم چیکار میکنم
سمت یخچال رفتم و گفتم: این عادت بدتو ترک کن وگرنه کار دستمون میدی شروع کردم به پختن املت
#رمان_عاشقانه #رمان_غمگین #رمان_ترسناک #داستان #نویسنده #کتاب
شروع کردم به پختن آملت