ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسندهسلام من زهرا سالاری هستم نویسنده رمان خانه ای که زنده ست و.... پیج انیستا salari1387zahra2025
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت هشتم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️

پارت هشتم

خانه ای که زنده است 🏘👽

از زبان (یلدا)

با نگین تند تند میدویدیم

هنوزم تو شک بودم انقدر ترسیده بودم که که اگه نگین دستمو نگرفته بود الان زیر تبر اون یاروی تیکه تیکه میشدیم

با سرعت به جایی نامعلوم میدویدیم اخ ماشین خوشگلم چه بلایی سرش اومد

دستم تو دست نگین بود که نگین واستادو یه نگاه به پشت سرمون کرد روبه من با ترس گفت

نگین : خوبی یلدا یه چیزی بگو لامصب یلدا، یلدا

بلاخره زبون باز کردمو گفتم خوبم پشت سر نگین یه جایی توجهمو جلب کرد یه نور خیلی کم بود انگار یه کلبه بود با هیجان که ناشی از ترسم بود رو به نگین گفتم

یلدا: نگین ،نگین ببین اونجارو یه کلبه زود باش زودباش بریم اونجا بیا بریم من میترسم

با سرعت به سمت اون کلبه راه افتادیم صدای مرد داشت بهمون نزدیک میشد میگفت نمیتونید فرار کنید،گیرتون میارم

اما ما با دیدن خونه امیدی برای رها شدن داشتیم بدون فکر در کلبه رو زدیم ولی کسی درو باز نکردو صدای اون مرد نزدیک تر میشد

پشت سرهم به در میکوبیدیم تا درو باز کنن

که در باز شد و ما تقریبا خودمونو پرت کردیم تو کلبه و درو محکم بستیم

برگشتم که ببینم کی درو برامون باز کرده اما هیچکس اونجا نبود

یه کلبه ی نسبتا بزرگ چوبی بود روی دیوارای خونه تابلو های بزرگی بود که روی همشون تصویر یه دختر زیبا رو نشون میداد دختری با موهای لخت مشکی پوست سفید و چشمای مشکی

یه دختر ظریف و زیبا بود

نگین :هویییی یلدا خوبی باز چت شد زبونت قفل کرده

یلدا : نه خوبم صاحب خونه کجاست کی درو برا ما باز کرد

نگین یکم تو فکر فرو رفتو گفت : اصلا حواسم نبوداا راست میگی پس کو صاحب خونه

و هردو نگاهی با ترس بهم انداختیم

نگین با صدای نسبتا بلندی : کسی خونه هست اهایی میشنوین

همون موقع صدای یه دختر بچه که داشت واسه خودش شعر میخوند از طبقه ی بالا اومد

با نگین به سمت بالا حرکت کردیم که یه دختر بچه شبیه همونی که عکساش رو دیوار بود و داشت با عروسکی که ظاهر خوبی هم نداشت بازی میکرد اما عکسای روی دیوار یه دخترو که سنش بیشتر بودو نشون میداد

دخترک به سمت ما برگشت

وای خداییی من این اییین چرا اینجوریه ....

دختر بچه با لبهای دریده و چشمهایی که خالی از مردمک بود بهمون نگاه میکرد

قلبم داشت از جا درمیومد وای خدا این چیه

چسبیدم به نگین

#رمان_عاشقانه #رمان_غمگین #رمان_ترسناک #داستان #نویسنده #کتاب

نگینم بهتر از من نبود

رماندختر بچه
۴
۰
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
سلام من زهرا سالاری هستم نویسنده رمان خانه ای که زنده ست و.... پیج انیستا salari1387zahra2025
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید