ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسندهسلام من زهرا سالاری هستم نویسنده رمان خانه ای که زنده ست و.... پیج انیستا salari1387zahra2025
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت هفدهم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️

پارت هفدهم

خانه ای که زنده است 🏘👽

از زبان (یلدا)

اوف نگین دستت نشکنه چرا نیشگون میگیری

داشتم با خودم غر غر میکردم که پسر راننده اخماش تو هم رفتو با جدیت گفت

پسر : من فرشادم

و به دوستش اشاره کردو گفت ایشونم مهراب هست

اوه بابا نکشیمون چه جدیه ادم میترسه باهاش حرف بزنه ایشششش

دم گوش نگین با صدای ارومی گفتم خوب بود چیز بدی نگفتم وگرنه میگرفت میزدم که صدای پوز خند مهراب اومد واییی خدای من یعنی شنید

تازه چشمم به دستای نگین خورد که باند پیچی شدن وایییی خدا این چرا اینجوری شده الهی بمیرم بچم نگاه چیکار شد

داشتم زیر لبی قربون صدقه ی نگین میرفتم که قار قور شکمم اجازه نداد ادامه بدم و با کمال پرویی روبه فرشاد گفتم

دستت طلا بزن بقل یه پیتزا بخوریم مردم از گشنگی

داشتم حرف میزدم که پهلوم بدجور سوخت اخخخخخخ نگین سوراخ کردی پهلومو

نگین در گوشم گفت : خاک برسرت کنن دودقیقه صبر کن برسیم خونه یه چی میدم کوفتت کنی من از دست تو چیکار کنم ها

و رو به فرشاد گفت شوخی میکنه شما برو

خلاصه تا خونه خفه خون گرفتم بیچاره نگین راست میگفت ابرو داری نکردم رسیدیم به مقصد تشکر کردیمو از ماشین پیاده شدیم

فرشاد شمارشو به نگین داد که فردا با هم هماهنگ کنن برن جنگل هم ماشین منو بیارن و هم تحقیق کنند.

#رمان_عاشقانه #رمان_غمگین #رمان_ترسناک #داستان #نویسنده #کتاب

ککنن

رمان
۲
۰
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
سلام من زهرا سالاری هستم نویسنده رمان خانه ای که زنده ست و.... پیج انیستا salari1387zahra2025
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید