پارت شصت و دوم
خانه ای که زنده است🏡👽
بعد از چند دقیقه فرشاد با کتابی که من از اون کلبه پیدا کردم اومد پایین
کنار من نشست و کتاب رو گذاشت روی میز و گفت: این همون کتابیه که نگین از اون کلبه پیدا کرد باید ببینیم چی داخلش نوشته شده
خواست کتاب رو باز کنه که یلدا دستشو گذاشت رو کتاب و گفت: نه باز نکن اگه طلسم شده باشه چی؟
سرمو تکون دادم راست میگفت ممکنه که کتابه طلسم شده باشه
مهراب: آره موافقم پس چطوری داخلشو ببینیم
فرشاد: این مزخرفات چیه من داخلشو نگاه میکنم
کتاب رو باز کرد هیچ اتفاقی نیوفتاد
ولی یهویی برقا خاموش شد و لامپ ها شروع کردن به لرزیدن و تمام وسایل خونه داشت شکسته میشد منو یلدا جیغ کشیدیم
صدای خنده بلندی اومد و بعدش گفت: شما میمیرید شما دیگه راه فراری ندارید لوستر کنده شد و افتاد پایین
با صدای بلند جیغ زدم خداااا
یهویی همه جا ساکت شد برق اومد ولی خونه حسابی بهم ریخته بود.
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
برق اومد ولی خونه حسابی بهم ریخته بود