ویرگول
ورودثبت نام
الهه گلکار
الهه گلکارمن الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
الهه گلکار
الهه گلکار
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

برف خاموش، برف ناپیدا

  • این را که دقیقن چرا اتفاق افتاده بود یا چرا دقیقن آن موقع اتفاق افتاده بود البته احتمالن نمی‌توانست بگوید حتی به فکرش خطور هم نکرده بود که بپرسد. گذشته از همه‌ چیز یک راز بود و بیشتر لذتش هم در این بود.انگار راز او به گونه‌ء لذت‌بخشی برای او دژی فراهم آورده بود.یا دیواری که در آن عزلتی آسمانی داشت.

  • تمام مدتی که در رخت‌خواب بود البته چشمانش بسته بود و گوش کرده بود به صدای پیشروی نامه‌رسان و صدای کوبش و لغزش قدمها بر روی سنگفرش برفپوش.همه‌ صداهای دیگر_ نیز گویا حالت انتزاعی داشتند. گویی یک قدم از واقعیت دور شده بودند. گویی همه‌ی دنیا را برفی عایق کرده بود. اما هنگامی که سرانجام خشنود چشمانش را باز کرده بود و به سوی پنجره چرخانده بود تا این معجزه‌ی دیری خواسته و اکنون چنین روشن به تجسم درآمده را به چشم ببیند... آنچه دید،آفتاب تابان بر بام خانه‌ای ؛ و چون شگفت‌زده از بستر بیرون پرید و به خیابان چشم دوخت سنگفرش را برهنه از برف دید.

  • گویی او می‌کوشید زندگی دوگانه‌ای داشته باشد از یک سو ناچار بود" پُل هَزِلمَن" باشد یعنی مثل پل لباس بپوشد و مدرسه رود و زیرکانه جواب سئوال مادر و بابا و معلم را بدهد و از یک سوی دیگر به اکتشاف در دنیای جدیدی که به رویش باز شده بود می‌پرداخت. جای ذره‌ای تردید نبود که دنیای جدید معجزه‌آسا بود. زیباییش از هر چیزی فراتر بود و مطلقا توصیف ناپذیر می‌نمود.

  • صدا گفت :" گوش کن! آخرین، زیباترین، رازآمیزترین قصه را برایت می‌گویم. چشمانت را ببند. قصه‌ی کوچکی است. قصه‌ای که کوچک و کوچکتر می‌شود. درون می‌ریزد، به جای آن‌که مثل گلی باز شود. گلی است که بذر می‌شود، بذر سرد کوچکی. می‌شنوی؟ ما به تو نزدیک‌تر می‌شويم..."

  • صدای هیس اکنون غرشی بلند می‌شد_ دنیا سراسر، پرده‌ی جنبنده‌ی بزرگی از برف بود_ ولی باز می‌گفت آرامش، می‌گفت سرما، می‌گفت خواب.

تکه‌هایی از داستان زیبا و ارزشمند" برف‌ خاموش، برف ناپیدا "اثر گران‌سنگ نویسنده شهیر آمریکایی "آقای کنراد ایکن "را برای شما دوستان عزیزم تحریر کردم.

این داستان یکی از داستان‌های مجموعه داستان "یک درخت، یک صخره ، یک ابر "با ترجمه‌ی عالی آقای حسن افشار که منتخبی از داستان‌های کوتاه نویسندگان دو قرن اخیر است می‌باشد .

کنراد ایکن نویسنده شاعر منتقد آمریکایی در سالهای" ۱۹۷۳ تا ۱۸۸۹" میلادی است. با اینکه او افتخارات بسیاری به دست آورده: جایزه پولیتزر، کرسی شعر کتابخانه ملی آمریکا، جایزه ملی کتاب، جایزه بالینگن. ولی جریانات فکری او بسیار فراتر از نویسندگان عصر خود بوده است.

"داستان برف خاموش، برف ناپیدا" از یک مجموعه داستان کوتاه از آیکن است که در سال ۱۹۳۴ به نام "میان مردم گمگشته " انتشار یافت.و از نظر منتقدان و خوانندگان بهترین اثر او در این مجموعه است.

آفتاب تابان بر بام

داستان کوتاه
۰
۰
الهه گلکار
الهه گلکار
من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید