سلام بر دوستان عزیزم
در پارت اول نوشتهی جادوی راه از کهن الگوهای کودک معصوم و یتیم و جستجوگر در مسیر قهرمانی زندگی صحبت کردم.
صحبت شد که کودک معصوم با خواستن صرف و خوشبینی خام دنیا را میبیند و همواره دنبال نجاتدهندهای در بیرون خود است اما رنجها او را از پیلهی خامی بیرون و وارد وادی یتیمی میکنند .
یتیم به هستها نظر میکند و به واقعبینی میرسد و به دنبال راهچاره میگردد.
در این مرحله قهرمان دنبال جستجوگری میرود و باید پرسشهای اساسی از خود بپرسد و حتی پرسشهای قبلی که تمام عمر با آن درگیر بوده را از نو بازخوانی نماید.
ذکر این نکته اهمیت زیادی دارد که حتمن قبل از جنگجو باید رهرو از جستجوگری عبور کرده باشد چون جستجوگری شرایط جنگجو را برای شرایط سخت از لحاظ فکری تامین میکند.
در جنگجو ما دشمن را نه به عنوان کسی که باید شکستش دهیم که به عنوان کسی که احتیاج به اصلاح دارد نگاه میکنیم و باید خشونت پرهیزی در الویت باشد البته در مسیر حتمن استثناهایی هست.
مثال از جنگجویان اصیل جناب گاندی است که جنگ برای استقلال را با یک نیروی اخلاقی درمیآمیزد.
یا مارتین لوتر کینگ آنجا که میگوید:I Have A Dream.
رویایی برای برابری همه آدمها در دنیا که آزاد باشند و در صلح.
جنگجو اصیل فروتن و بخشنده است.
در اینجای داستان مولانا او با برخی از مدعیان دست به گریبان میشود و میجنگد البته با سلاح شعر و مثنوی و حکایت.
خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بماند هیچش الّا، هوس قمار دیگر
اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
به شب فراغ سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو موافقت همی کن تو مخالفت همی کن
تو یکی نِییی، هزاری، تو چراغ خود بیفروز

در گام بعدی منزلگاه بعدی قهرمان وارد وادی حامی میشود.
مثال ملموس این منزل پدر و مادرهای حامی ما هستند . ولی اگر همین والدین فداکار درست در مسیر زندگی خود جنگجو را طی نکرده باشند به چشم فرزندان از حامی به قربانی تبدیل میشوند.
مارکو پیگل میگوید من میتوانم با یکی از دستانم به جهان ببخشم، چون با دست دیگرم به جهان وصلم.
یعنی باید به جایی رسیده و وصل باشی که بتوانی ببخشی.
در اینجاست که یونگ میگوید:" بهترین شکل خانواده، خانواده ای هست که ظرفیت رشد برای همه وجود داشته باشد. "
اما حتمن باید به عنصر انتخاب خیلی دقت شود: یعنی خودتون باید انتخاب کنید ببخشید و ایثارگر باشید، نه اینکه از روی جو و فشار اینکار را کنید در این صورت اثر بدی روی روان شما دارد.
مولانا در مرحلهی حامی دست به تربیت شاگردان میزند و شازده کوچولو هم تصمیم به برگشت به اخترکش میکند چون میفهمد او مسئول گلش است.
کودک معصوم که خواهان بهشت است ولی دوست دارد به او آن را هدیه بدهند و بالغ معصوم که بهشت مخصوص خودش را میسازد. چون هر کسی در بهشت مخصوص خودش خوش است.
ما در این راه در یتیم فهمیدیم اژدهایی وجود دارد و در جستجوگر آنها را تحلیل کردیم و در جنگجو اژدها را کشتیم و در حامی غنایم جنگ را تقسیم کردیم و حالا در بالغ معصوم به اوج لذت رشد میرسیم.
بیتهای مولانا در این جا پر از شادی و در اوج لذت است:
شکّر اندر شکّر اندر شکرام.
مُرده بُدَم زنده شدم دولت عشق آمد و دولت پاینده شدم.
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا.
در این قسمت سفر دریچههای الهام به سوی دل و زبان مولانا باز میشود و هر چه میگوید شکر اندر شکر آید پدید.
گاهی رهرو فکر میکند پس این آخرین منزل راه است ولی اینطور نیست به شمس نگاه کنید در شهر خودش به بالغ معصوم رسیده بود ولی چرا تصمیم میگیرد هبوط کند و به قونیه بازگردد و دوباره همراه شمس یکی یکی منزلگاههای سفر را دوباره با او همقدم شود و سختی راه را دوباره با مولانا به جان بخرد.
چون شمس یک جادوگر است او مولانای مغرور را تبدیل به یک فقیه فروتن و دانشمند میکند او نفس مولانا را در هم میشکند و از نو میسازد. این کار را کسی که خود را قبلن شکسته میتواند انجام دهد و معنی آن ایناست که فقط تعداد اندکی در تاریخ به این مهم میرسند.
در داستان شازده کوچولو ، او هم وقتی فهمید نسبت به گلش مسئول است و به رشدی که لازم داشت رسید از پوستهی بدن که بسیار سنگین بود خارج و به سوی اخترکش پرواز میکند.

حالا