ویرگول
ورودثبت نام
الهه گلکار
الهه گلکارمن الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
الهه گلکار
الهه گلکار
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

جنگ در میان۱

کیف بچه‌ها آماده. روپوش مدرسه به تن. سپردم یکی را به سرویس و دیگری را برده‌ام تا دم مدرسه‌اش.

ساعت ده است صدای بومی می‌شنوم و بعد صدای همسایه را که در راهرو می‌گوید بجنبید بچه‌ها را از مدرسه .. بقیه حرفش را نمی‌شنوم در را باز می‌کنم مگه چی شده جنگ شروع شده نمیدانی؟ گلویم متورم می‌شود لرزش دست دارم روی لباس خانگی کاپشنی می‌پوشم و شلوار لی به تن و با کتانی بدون جوراب می‌دوم.

در راه همه می‌گویند عجله کن و من عرق‌ریزان. گاه جلوی رهگذری را می‌گیرم و می‌گویم واقعن جنگه و او می‌گوید برو ..

زنگ میزنم به همسر برای آن یکی بچه، در مدرسه اتیسم که دور است همسر می‌گوید ترافیک و شلوغی. بدبخت شدیم.

به مدرسه می‌رسی دویدنت مثل پدر یوسف در فیلم حاتمی‌کیاست به سمت در حیاط می‌روی بسته است. صدای بچه‌هایی که گریه می‌کنند و مدیری و ناظمی که می‌گویند آرام باشید، می‌آید.

مردم عادی و ترومایی که وارد شد
مردم عادی و ترومایی که وارد شد

با عجله به در دیگر می‌رسی در می‌کوبی مدیر می‌آید بچه‌ها جلوی در ایستاده‌اند بعضی حیران، بعضی گریان، بعضی مثل پسرم در بهت بسیار.

دستش را می‌گیرم سرد است ولی مغرور. مامان من نترسیدم ولی چرا دستت سرد است؟ برایش ساندیس می‌گیرم و کیکی.

به خانه رسیدیم عرق‌ریزان . لباس عوض می‌کنم و به بانک می‌روم. باید پول داشته باشم شلوغ است . رئیس بانک داد می‌زند پول نداریم سیستم‌ها قطعه بروید یک ساعت دیگر بیایید.

همه می‌رویم یکی مرا می‌شناسد خانم شما بمان می‌مانم حال پسرت چطور است ؟خوب .فقط می‌تونم یک تومن جور کنم امیدوارم درک کنید. درک می‌کنم. برگه دریافت را امضا و پول را می‌گیرم.

در داروخانه هم شلوغی بیداد . آقا چی بگیریم در خانه داشته باشیم قرص تب‌بر، سرماخوردگی هم لازم می‌شود با تهوع و اسهال . برای دلشوره چی؟ قرصی ندارید پماد سوختگی و باند من دلم می‌لرزد امیدوارم کار به آنجا نکشد .

یکی می‌گوید خامنه‌ای را کشتند من می‌گویم شایعه است خبری نیست .مگر چیزی وصله ؟ اینترنت نداریم؟ گوشی را نگاه می‌کنم همه چیز قطع است پس واقعن جنگ است آیا ..؟

یک ساعت بعد شوهر می‌رسد با بچه به دست و عرق در پیشانی . می‌گویم چه کنیم می‌گوید هیچ ادامه کاری که بقیه می‌کنند بچه‌ها می‌ترسند مخصوصن علی..

دوباره صدا می‌آید پدافند است نمی‌دانم دست و پایم را گم کرده‌ام خدایا نه ولی انگار بله..همه‌چیز واقعی است.

مادر زنگ می‌زند جمع کنید برید باغ . مامان الان جاده‌ها قیامت است مهدی می‌گوید فردا عصر .

بچه پارک می‌خواهد من می‌گویم جنگ شده. نمی‌فهمد گریه می‌کند. من به شوهر می‌گویم پارک‌ها امن هست بچه را ببرم و او سرش را تکان می‌دهد عاقل اندر سفیه.

لباس‌ها را جمع می‌کنم با بغض. یخچال را خالی می‌کنم در سبد. گوشت و مرغ در آخر چون یخش وا می‌رود .

داروها را نباید فراموش و باید خانه را جارو کنم . اسفند است و من می‌خواستم اتاقها را تمیز کنم اما همه‌چیز وسط است ..

اسباب‌بازی‌ها لباس‌ها همه را در سبد می‌چپانم و می‌فرستم انباری. شاید بعدن مرتب کنم آیا بعدی هست. همه‌جا را جارو می‌کنم نکند این آخرین جاروی خانه باشد همه را می‌شورم همه‌ی ظرف‌ها را سرویس‌ها را ..

عرق می‌کنم بچه گریه می‌کند چمدان درش بسته نمی‌شود .صدا می‌آید شوهرم شکایت می‌کند پول غذای بیرون ندارم. من داد می‌زنم وقت نداشتم . بچه برو ۴ تا ساندویچ بخر. بچه برمی‌گردد ساندویچی بسته است همه‌جا بسته است فقط یک سوپری باز بود من هم تن ماهی خریدم با نوشابه و نان.

قاطی تخم‌مرغ میزنم تن را . بچه می‌گوید حالا مثل جنگ‌زده‌ها شدیم و می‌خندد. باباش می‌گوید تن‌ماهی ۲۰۰ هزار تومنی با نوشابه و سالاد شرایط یک آدم جنگ‌زده است به نظرت؟ آخه در فیلم دیده بودم جنگ‌زده‌ها تن‌ماهی می‌خورند. من آب می‌خواهم لقمه در گلویم گیر گیر...

به باغ می‌رسیم بچه‌ها خوشحالند. نگهبان به شوهرم می‌گوید اینجا نزدیکه مرکز موشکی هست خیلی هم فکر نکنم کم سرو صدا باشد شوهرم می‌گوید بیشتر برای این خوبه که بچه جایی برای بازی و دویدن دارد.

من شب به همسر : عزیز خیلی جنگ طول می‌کشد؟ نه بیت را می خواستند بزنند که زدند و کشتند فکر کنم دوباره دوسه روزه دیگه یک کشور میانجی بشه و تموم .خیالت راحت. از دوست بازاری‌ام شنیدم موثقه.

روزها ساکت و من مشغول غذا و تمیزکاری و اگر فرصتی پیش آید گردش در پارک و پیاده‌روی و خرید و کمی مطالعه و نوشتن.

اما شب شلوغ است و صدا می‌آید من کنار شوهر که از لب‌تاپ فیلم می‌بیند می‌لرزم و می‌گویم بخوابم بهتر است ...شاید فردا جنگ تموم شود و می‌آید. شب‌بخیر.

جنگ و پایان زندگی دختر بچه‌ای النگو به دست
جنگ و پایان زندگی دختر بچه‌ای النگو به دست

جنگبچه
۱۸
۱۱
الهه گلکار
الهه گلکار
من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید