آنکه میگوید میبخشم و چیزی نمیستانم یقین بیش از استحقاق خویش میستاند.
باری از خدای خویش پرسیدم تو کجایی؟ گفت: تو خود کجایی؟
شتر لنگید،شتربان فلج شد.
میتوانی مرا بکشی اما انتقام من را کسی جز تو نخواهد گرفت.
به راستی نمیدانم من کشتزار موش را نابود میکنم یا موش کشتزار من را.
دروغ دامی است که جز دروغگو را شکار نمیکند.
خواننده به اندازهای از کتاب میخواند که کتاب از او میخواند.
هر نفرین کنندهای نفرین شدهی نفرین خودش است.
روزی که به همسایه خود پشیزی قرض میدهی و خود را بدهکار و همسایه را طلبکار بدانی، آن روز است که بسان انسان زیستی.
خزانهدار خود خزانهای است تهی.
آیا آتش را زبانههایی است و آب را نه؟
همسایه است کسی که همسایهی قلبش شدی.
ابر دریای شناوری در آسمان نیست؟
آنچه از سخنانم درمییابی از آنِ توست و آنچه در نمییابی از آنِ دیگری.

از فردای خویش برای امروزت رهتوشه ای برگیر.
تو را چه معلوم، که آنچه با چشمان خود میبینی سراب است بعد سرابی.
چگونه میشناسی عیبی را که در وجودت نیست؟
هجر یاران، دیدار است و دیدار دشمنان، هجران.
چه بسا معبدی که بیش از معبودش ستایش شود.
زمین تشنه و ابر بارننده، چه پیوند استواری است بین آسمان و زمین.
طنابِ دار، طنابِ در و طنابهای خیمه، آیا همه تنها طناباند؟
روباه در بیشه شیران هم که خوابید صبح روباه بود.
هر رُمانی که پایانش، آغازش نباشد، رمان ابتری است.
هرگاه از زشتیهای دیگران چشمپوشی کردم، زشتیهایم نیز از من چشمپوشی کردند.
بخواب تا آرام گیری و برخیز تا آرام گردانی.
زمین نردبان آسمان است.
رویاهای شبانه، هشیاری چیزی است که در روز در تو به خواب رفته است.