منم مثل همه گیج و گنگ در مفهوم زندگی
به اینکه در گوشه گوشه کشورم چه اتفاق هایی میفته و چطور میشه که این تغییراتی که پیش میاد توی زندگی ادم ولش نکنه به اینکه هی بهمون گفتن بس کن هی اینجارو با کشورای دیگه مقایسه نکن و با جملات "انشالله درست میشه" "ایشالا که خیره" و از این دست جملات ادم رو خسته میکنن جدی چطور میشه به این وضعیت الان عادت کرد؟ چطور میشه از اتفاق هایی که واسه مردمم افتاده چشم پوشی کنم؟ و اینکه این جمله تو سرم تکرار میشه پس کی قراره مثل ادم زندگی کنم؟
حرف های توی دلم زیاده طوری شدم نه گله میتونم بکنم نه حوصله و این داره منو اذیت میکنه که ایا از این تیکه تیکه شدن ها شاید سر یه اتفاق ساده حرصم در بیاد و اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم
شدیم یه انبار باروت از غم که هی اونو میکشیم و میکشیم و میکشیم.
پایان