سلام دوستان خیلی خوش اومدید به داستان جدیدم اگر خوشتون اومد خوشحال میشم کامنت بزارید و نظرتون رو بگید لایکم بقلش بزنید بریم برای داستان

۱۳۹۴ تهران
امروز روز موعوده بالاخره یک نقشه تمام کمال برای قتل پدر و مادرم ولی نمیتونم امروز این کارو کنم ما همیشه جروبحث داشتیم الان اگه این کارو کنم با گزارش همسایه که همیشه جرو بحث داشتیم ظن روی من میاد اشکال نداره یک ماه، یک ماه صبر میکنم بچه خوبی میشم ساکت و بدون هیچ درگیری سخته ولی میتونم باید به هدف های بزرگتر فکر کرد
ناگهان صدای مادرش می اید که میگوید:محسن مامان بیا صبحونه حاضره
ناچار از جای بلند میشود و پیش خانوادش سر میز میرود
این جمله رو گفت و از ته دل خندید دوست داشتم با چاقو گردنش رو نصف کنم
چاقو رو برداشتم و نصف کردم پنیر رو و کمی از ان را روی نون زدم و لبخند فیکی زدم
توی سرم اون چاقو تو گردن پدرم بود ولی الان.... مشغول فکر بودم که بابام از سر جاش بلند شه
این محبت های الکی بیشتر از هرچی میره تو مخم هرجور شده صبحانه رو تموم میکنم و میرم تو اتاق خوابم
۳روز قبل
با عصبانی سرش داد زدم تو از اول نباید مارو بدنیا میاوردی خودتم میدونی بابا چه ادم مضخرفیه تو رو شب اول بعد ازدواجت کتک میزد ولی تو تصمیم گرفتی بچه دار شی
و الان حتی یکم پول هم نداری هیچی نداری
باید مثل گدا ها اخر ماه از بقیه پول گدایی کنی
همون لحظه بابام اومد و منو هول داد روی مبل و سرم بلند داد زد
اره دوست داشتم بچه دار شدم تو همیچتو از من داری شورت توی پاتم از من داری احمق اون گوشی تو دستت رو از من داری
بغض گلوم رو خفه کرده بود میخواستم بگم همه اینا وظیفت بوده و باید میکردی ولی میدونستم یک کلمه حرف بزنم اشکم درمیاد در ضمن نمیخواستم پدرم منو هم بزنه درسته بزرگ شدیم ولی مگه فرقی برای اون داشت؟
با ناراحتی وارد اتاق میشه و فکر میکنه
مگه تهش میخواد چی بشه ۲تا ادم کثافت و لجن از دنیا میرن همون لحظه قلم و کاغذ اورد و نقشه قتل را کشید
۱ساعت بعد
..........................................................
پایان فصل اول
پایان فصل اول