درود، امیدوارم خوب باشید.
خوابم نمیبره، سعی کردم بخوابم، خواستم یکمی با گوشی بازی کنم، حتی میل نداشتم که بازی کنم...
پشت چشم هام خیلی میسوزه، دوباره خون توی دست هام زیاد شده گردشش، رگ های روی دستم به نسبت حالت عادی بزرگتر شدن دوباره...
هوووووووف...
دلم میخواد بزنم بیرون یکمی، شاید دوباره یه شیر یا خط بازی کردم، شایدم نه، ایندفعه بازی چیز دیگه ای باشه و من خبر نداشته باشم که بازی چیه، مثل دفعه قبل که اصلا قرار نبود بازیای انجام بشه...
بازی...
بازی...
حس میکنم دارن باهام بازی میکنند، همه اینا یه کلکه، همه چیز قراره یه کلک باشه...
نمیدونم، شایدم اینطور نیست، شایدم هست، دلم هوای بازی بدون دوز و کلک کرده...
با خنده و شادی باشه فقط...
دور هم جمع باشیم و هیچ فکر دیگه ای نکنیم...
نمیدونم...
از این کلمه یجورایی بدم میاد، تو بلاتکلیفی قرارم میده، اصلا معلوم نیست باید چیکار کرد و چیکار نکرد، از بلاتکلیفی متنفرم...
میخوام حقیقت مثل یه پتک بخوره تو سرم تا اینکه تو بلاتکلیفی بمونم، اینکه بدونم چند چندم برام کافیه...
از دروغ بدم میاد، از اینکه بفهمم تهش بهم دروغ گفتن متنفرم...
مثل مرد نیومدی راستش رو بگی، باهام بازی کردی، خیلی هم بازی کردی و دروغ گفتی، من احمقم باورت میکردم، میگفتم نه تو اینطوری نیستی، اما برعکس، پشت ظاهر مظلومت دقیقا همونی بودی که ازش بدم میومد، میای تو ذهنم از خودم متنفر میشم...
یک کلمه از چیزایی که بهم گفته بودی از کارهات و زندگیت درست نبودن، همش دروغ بودن، حتی درد و دل هاتم بیشترش دروغ بودن، مشکلم این بود اعتماد داشتم بهت...
مشکلم همیشه اینه که اعتماد میکنم، اعتماد میکنم و تهش چی میبینم؟
میبینم هرچی بهم گفتن الکی بوده، هرچی گفتن بازیای بیش نبوده، من رو فقط توی دست هاشون میگرفتن...
کاش میمردم، یجوری پاک میشدم، یا اصلا از اول نبودم، اینطوری هیچکس من رو یادش نبود، اصلا منی نبود، اصلا کلاغی نبود...
همین الانشم جایی رو نگرفتم، اما نبودم از اول همین یذره جای فیزیکی هم که گرفتم کمتر میشد و فضا بازتر میشد، نه عکسی ازم بود، نه فیلمی، نه لباسی، نه خاطره ای، نه صفحه ویرگول و نه هیچی که مربوط به من باشه...
بمیرم همه وسایلم بی استفاده میشه و خاک میگیره یه گوشه، نهایت بدنشون به یکی دیگه، که دیگه مهم نیست، همین الانشم وسایل مهم نیستند، وسایل بیشتر بدرد این میخوره یه دوره چندوقته ای، حالا یا چندسال یا چند روز و چند هفته و چندماه ازشون استفاده کنی و بعدشم بندازیشون بره...
هووووووووووووووووف، حالا که هستم و دراز کشیدم روی تخت و لپ تاپ روی پاهامه و پاهام رو انداختم روی همدیگه، دارم از وسایلم استفاده میکنم، مثل همیشه هم صدای ماشین از پنجره میاد، اما امشب برعکسِ باد نمیاد...
تا ببینم بعدش چی میشه...
به کجا خواهم رفت...
توی سرم کلی چیز هست، همش ضد هم، کلی پارادوکس...
ناامیدی و امید درگیر میشن، خشم و مهر باهم درگیر میشن، من الان با گذشته درگیر میشه، دلم با مغزم درگیر میشه، غم با شادی درگیر میشه، منطقم با رویاهام درگیر میشه، منم با همه اینا درگیر میشم...
سعی میکنم هرکدوم رو قبول کنم و ازشون استفاده درست کنم، اما یکارهایی میکنند که پشیمون میشم همیشه...
سردرد میگیرم از این وضعیت، از این درگیری ها، از این بلاتکلیفی ها، از این بازی ها، از این حرف ها، از این همه چیز سردرد میگیرم...
دوست دار شما
کلاغ