ویرگول
ورودثبت نام
Mani
Mani^نوشته های یک سایکو^
Mani
Mani
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

جنونِ بی حد و حصر.

درمیان هیاهوی جمعیت گم شده بود.صداهامغزش را سوراخ میکردند.کراواتش هم دور گردنش تنگ شده بود و نفس کشیدن را برایش سخت میکرد.احساس میکرد در یک تونل تنگ و تاریک گیرافتاده و هرلحظه ممکن است دیوارها روی سرش خراب‌شوند.نفسش به شماره افتاده وعرق سردی روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود.بادستمالی سعی کرد عرقش را پاک کند،اما دستمال هم بوی غبار و ناامیدی میداد.لباس‌های همه‌از دم مشکی بود،انگار که تم ماتم‌زدگی برهمه جا سایه‌افکنده بود.نه‌صدای خنده بود و نه حتی زمزمه‌ای شاد..فقط سکوت سنگین و نگاه‌های خیره به نقطه‌ای نامعلوم.این یکپارچگی مشکی،بیش‌ازهیاهوی جمعیت او را آزار میداد.سرش را تکان داد.چشمش به زیباترین دخترجمعیت افتاد.دختری که تمام وجودش‌را تسخیر کرده بود؛ معشوقه‌اش.تنها فردِ انجا بود که لباس‌هایش نه تنها مشکی نبود،بلکه گویی از نور ساخته شده‌بود.لباس‌هایش طوری درخشان بود که درمیان انبوه سیاهی، همانند فانوسی درتاریکی می‌سوخت.لبخندی محو برلبانش نشست.حس نجات از گم‌شدگی به اودست‌داد.قدم‌هایش به سمت دخترک قوت یافت.جمعیت مثل موجی سهمگین اورا عقب می‌راند اما او مصمم بود.هرقدم و هرفشار جمعیت اورا به نور سفید نزدیک‌تر میکرد.به دخترک رسید و بادست شانه‌اش را لمس کرد.با دیدنِ او چشمانِ زیبای دخترک رنگِ نفرت را به خود گرفت.با دستش انگشتان ظریف دخترک را گرفت و زمزمه کرد "دلم برات تنگ شده بود" دخترک با سر، بنری را نشان داد،بنری سیاه که اسم دخترک بولد شده بود..با دیدن بنر چشمانش غمگین شدند.سرش را به سمت دخترک گرفت که ناگهان همه‌چیز در یک‌آن محو شد.چشمانش را باز کرد.دیگر در تونل نبود.نور ملایمی از پنجره‌ی کوچک‌اتاق به داخل میتابید.دیوارهای اتاق سفید بودند و روی تختی فلزی دراز کشیده بود،آشنا بنظر میرسید.دیگر کراواتی دور گردنش نبود ونفسش به راحتی‌بالا وپایین میرفت.صدای قدم‌هایی را شنید.مردی با روپوش سفید وارد شد."سلام،حالت چطوره؟دیشب باز کابوس دیدی؟" با صدایی گرفته گفت"فکر کنم...اره..یه جمعیت سیاه‌پوش و یه دختر سفیدپوش.."مرد جواب داد"اینا افکار سرگردانِ ذهن تو هستند."او به‌یادآورد،به‌یادآورد که دخترک‌را با همین دستانِ بسته شده به تخت،خفه کرده بود.تصویرِ چهره‌ی کبود و چشمانِ ازحدقه درآمده‌اش مثل خنجری درقلبش فرو رفت.این‌بار دیگر خبری از عذاب‌وجدان نبود،قهقهه‌ای از اعماق وجودش‌سرگرفت."بلاخره یادم اومد که چطوری اون هرزه رو ساکت کردم.دیگه مال خودم‌شده،برای همیشه!"این جمله را مدام فریاد میزد.صدایش کل محیط را برداشته بود."تویه هیولایی"با به گوش رسیدن صدای دخترک که به سختی‌شنیده میشد باز هم خندید،اینبار بلند‌تر و دیوانه‌تر ازقبل.دوباره قهقهه‌ای زد و گفت:"هیولا؟شاید.ولی من هیولایی هستم که تورو مال خودش کرد.تو تا ابد توی ذهن من زندانی شدی.تو برای همیشه یادآورِ قدرت من هستی"باند دور دست‌هایش از شدت فشارهایی که وارد کرده بود، پاره و ردی خونی دور مچش انداخته بودند.به ارامی از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت،صدای برخوردش با زمین،آخرین صدایی بود که در تیمارستان شنید.

جنون
۵۰
۱۷
Mani
Mani
^نوشته های یک سایکو^
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید