ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه شمس
مرضیه شمسبوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
مرضیه شمس
مرضیه شمس
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

یک روز آب می‌شوم

شیرجه می‌زنم توی حوضچه آب سرد، بعد از جکوزی. بدنم بی‌حس می‌شود. سرما می‌رسد به قلبم و لبخند به لبانم. چشمانم بسته است. ثانیه‌ها در لحظاتی ایستاده‌اند. انگار که من روی زمین تا حالا وجود نداشته‌ام. بی‌وزنم. یادم می‌رود که امروز روز خوبی در شرکت نداشتم. رد دستانم روی جریان آب می‌ماند. کاشی‌های مربعی آبی و سفید حوضچه را لمس می‌کنم و به موازات آن می‌چرخم و سرمای خوشایندی در وجودم جریان می‌یابد. دوست ندارم از حوضچه خارج شوم.

چله تابستان بود و خرماپزان. تهِ حیاط خانه‌مان اتاقی قرار داشت که به آن آبدارخانه می‌گفتیم. داخل این آبدارخانه یک حوض کوچک بود که تابستان‌ها بابا آن را پر از آب می‌کرد. پاهایم به عمق حوض نمی‌رسید. بنابراین این امتیاز را داشتم که بابا خودش همراهم باشد. از اینکه خواهر و برادرم از این امتیاز بهره‌مند نبودند، کیف می‌کردم و بابا از پشت مرا گرفته بود. آن لحظه خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بودم. آن‌قدر کوچک بودم که تنها همین تصویر را در ذهنم دارم و یادم نمی‌آید چند ساله بودم. اما حداقل سی سال از آن روز می‌گذرد. شاید به همین خاطر است که دلم نمی‌خواهد از حوضچه بیرون بیایم.

ده دقیقه است که عرض استخر را می‌روم و می‌آیم. می‌توانم نفسم را بیشتر از روزهای قبل در سینه حبس کنم، بازوهایم را با سرعت بیشتری برای کرال آماده کنم و حس کنم خشمم دارد به آب منتقل می‌شود.

از ساحل کمی دور شده‌ام. آب تا نزدیک نافم بالا آمده است. مامان، بابا و بقیه را می‌بینم که کنار ساحل گرم گفت‌وگو هستند. اینجا شش ساله‌ام و اولین بار است که پایم به دریا رسیده؛ یا شاید اولین مواجهه هوشیارانه‌ام با دریاست. موج‌های دریا، غروب که می‌شود، دیوانه می‌شوند و هوار می‌کشند. موج سنگینی می‌خورد توی صورتم. کیسه صدف‌هایی که با «الف»، پسر دایی‌ام، جمع کرده بودیم کف دریا ریخت. زیر پایم سر خورد و صداها برایم محو شد. دستان مامان مرا از آب کشید بیرون. تشر محکمی به من زد؛ بابت دور شدنم و اینکه چرا در زمان جزر و مد به دریا رفته بودم.

صدای جیغ دختربچه‌ای از قسمت کم‌عمق می‌آید. از شیرجه‌ای که زده احساس رضایت دارد. وقتی به روزهای آخر دنیا فکر می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که آیا آب هست؟ اگر تمام شود چه؟ دنیا را بدون اکسیژن متصور می‌شوم، اما بدون آب نه.

نون ما را با قایقش به وسط دریا برد. هنوز خورشید پایین نرفته بود و نورش به دریا می‌ریخت. دریا که نه؛ همیشه با «او» بر سر اینکه فقط جنوب است که دریا دارد، بحث می‌کنم. با آنکه سر نترسی با آب دارم، اما از دریای آن‌ها می‌ترسیدم. حس می‌کردم بی‌رحم است و خشن. از ساحل به قدری دور شده بودیم که فقط خط باریکی از آن معلوم بود. آب سیاهِ سیاه بود و ته نداشت.

او گفت: «بپر پایین.»

نفسم حبس شده بود. دل و جرأتش را نداشتم. وقتی «نون» هم داخل آب شیرجه زد، کمی به خودم آمدم. کنج قایق ایستادم که بپرم. او هم مراقب بود که اگر نتوانستم در این سیاهی مطلقِ بی‌ته شنا کنم، مرا بگیرد. تا سیاهی رفتم. آب طعم عجیبی داشت؛ نه شیرین بود و نه شور. داشتم توی آبی شنا می‌کردم که عمقش در برخی جاها به هزار متر هم می‌رسید. ولی چون آب بود، خوشحال بودم و رها.

شاید به همین خاطر است که هر جا آب باشد، بخشی از من هم همان‌جا می‌ماند؛ در حوض کوچک آبدارخانه، میان دست‌های بابا؛ در موجی که کیسه صدف‌هایم را بلعید؛ در استخرها، در دریاها، در رودخانه‌هایی که فقط یک‌بار دیده‌ام و اسمشان را فراموش کرده‌ام.

از حوضچه بیرون می‌آیم. قطره‌های آب از بازوهایم پایین می‌دوند و روی کاشی‌ها می‌ریزند. حوله را دور شانه‌هایم می‌اندازم و برای لحظه‌ای به سطح آرام آب نگاه می‌کنم.

فکر می‌کنم اگر روزی همه‌چیز از بین برود، اگر ساختمان‌ها، خیابان‌ها، شرکت‌ها و تمام دغدغه‌هایی که امروز بزرگ به نظر می‌رسند محو شوند، آب باز راه خودش را پیدا خواهد کرد؟ جایی خواهد جوشید، جاری خواهد شد یا در گودی کوچکی جمع خواهد شد تا کودکی پاهایش را در آن شلپ‌شلوپ کند و خیال کند خوشبخت‌ترین آدم روی زمین است.

آبدریاشنا
۰
۰
مرضیه شمس
مرضیه شمس
بوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید