
صبحها که اسنپ میگیریم، اغلب به یک راننده ثابت برمیخوریم؛ پیرمردی که انگار دقیقا در همان ساعت منتظر است درخواست ما را قبول کند. شاید او هم از ما خوشش آمده، چون هر بار که سوار میشویم، با لبخندی گرم سلام میدهد.
چهرهاش نه، اما دستهایش روی فرمان، عجیب شبیه دستهای پدرم است؛ دستهایی لاغر، آفتابسوخته، با موهای سفید روی پوست نازک و کشیده. یادم میآید پنج ماه از آخرین دیدارم با او و مادرم گذشته. سایه جنگ آنقدر کش آمده که راه جنوب را برایمان بسته است.
به شرکت میرسم. لقمه صبحانهای که برایم درست کرده، کنار ناهارم، قرمهسبزی که دیشب بار گذاشته بود، از کیفم بیرون میآورم. با اینکه ناهار شرکت را دارم، نمیتوانم از بوی قرمهسبزی که از دیشب در سرم مانده بگذرم.
بچهها برای صبحانه به بام رفتهاند و فقط «سین» پشت میزش نشسته. او هم صبحانه نخورده، لقمهام را با او شریک میشوم. امروز، برخلاف دیروز، حالش خوب است.
سیستم را روشن میکنم و کارهای اولیه را، همراه با لقمه پنیر و گردو، جلو میبرم. لابهلای کار، خبرهای جنگ را میخوانم؛ خبرهایی که انگار هیچوقت تمام نمیشوند، فقط شکلشان عوض میشود. ذهنم برمیگردد به اسنپ صبح، به دستهای پدرم، به روزهایی که ندیدمش.
همهی اینها در دو ساعت اول صبح اتفاق افتاده و هنوز روز شروع نشده است.
لقمه را که گاز میزنم، طعمش فقط پنیر و گردو نیست؛ بوی همان قرمهسبزی دیشب را دارد، بوی خانه، بوی جنوب.
صبحهایی که مامان چای را خیلی زود دم کرده و دوباره به رختخواب برگشته. قرمهسبزی را از شب قبل بار گذاشته و حالا جا افتاده، مثل خودش، مثل خانه.
نسیم خنک صبح، قبل از آنکه گرما مهارش کند، از لای پنجره رد میشود و مینشیند روی همهچیز.
من اما اینجا، پشت میز کارم، همان لقمه را گاز میزنم و بیاجازه جنگ، هر صبح از تهران تا جنوب میروم. نه با جاده، نه با بلیت، با همین طعمی که هنوز راهش را بلد است.