ویرگول
ورودثبت نام
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

سقوط

سقوط
نمیدانم بگویم از گرفتار شدن در این سقوط خوشحالم یا ناراحت. آغاز پر از درد و ترسِ از دست دادن هاست، اما وقتی نخستین لغزش‌ها رخ می‌دهد و پایین می‌روی، چیزهایی که به آن‌ها چنگ زده بودی دیگر هیچ اهمیتی ندارند. چون می‌دانی سرانجامش نابودی است، سعی می‌کنی از بلندی که سقوط کرده‌ای اطرافت را نگاه کنی.

آدم‌هایی که آن بالا برایت لباس‌ها و حرف‌های زیبا و اهمیت‌های خالص نثار می‌کردند، حالا که می‌دانند دیگر به تو نمی‌رسند، چهره‌های واقعی و احساسات پنهانشان را نشان می‌دهند. می‌بینی که نه تنها از سقوطت ناراحت نیستند، بلکه خوشحال هم هستند. یکی از همان‌ها حتی فریاد می‌زند که شاید ضربهٔ آخر را او زده باشد؛ کسی که زمانی عاشقانه کنارت بود.

گریه نمی‌کنی، عصبانی نمی‌شوی، قلبت هم نمی‌شکند. چون در میانهٔ افتادن، همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام و بهت است. تنها می‌توانی نظاره‌گر باشی. طبیعت در هر سقوط، رنگ خاکستری به خود می‌گیرد و حتی خدا هم انگار فقط تماشا می‌کند تا ببیند از افتادن تو چه نصیبی می‌برد.

اما لحظه‌ای که به زمین می‌خوری و صدای افتادنت جهان را می‌لرزاند، دلیلش سنگینی وزن تو نیست؛ سنگینیِ چیزهایی‌ست که دیده‌ای و روحت را کوه کرده‌اند. استخوان‌هایت پر از درد می‌شوند، صورتت در خاک فرو می‌رود، اندیشه از فکر تهی می‌شود و قلب از عشق.

می‌توان بلند شد؟ بعید است. اما می‌شود. کافی است صورتت را از خاک پاک کنی، جامهٔ کهنه را بدرّی و جامه‌ای نو بپوشی. استخوان‌ها در گذر زمان ترمیم می‌شوند، آدم‌ها فراموش می‌شوند و صورت از خاک شسته می‌شود. دوباره باید برخاست؛ چاره‌ای جز ایستادن و ادامه دادن نیست.

رنگ‌ها پس از سقوط، رنگی دیگر می‌گیرند. جهان زیبایی‌هایی را به تو نشان می‌دهد که از آن بالا هرگز نمی‌دیدی، و این زیبایی‌ها درون تو جا خوش می‌کنند. حتی اگر لحظهٔ سقوط را از یاد ببری، آن تجربه در ناخودآگاهت باقی می‌ماند.

بدان: اگر توانستی جان سالم به در ببری و خاک را از خود بتکانی، تو توانِ بردن داری. تجربه‌ای هرچند گران را به زندگی بخشیده‌ای. تو جهان را هم از بلندای پرواز دیده‌ای و هم از عمق سقوط؛ آدم‌ها را بی‌نقاب دیده‌ای. پس به خود ببال، نه به خاطر سقوط یا شکست، نه به خاطر استخوان‌های شکسته یا صورت به خاک نشسته؛ به خود ببال چون توانستی از پس سقوطی چنین عظیم جان سالم به در ببری و ویرانی را به گور نسپاری.

بمان و بجنگ، چرا که تو گوهری هستی صیقل‌خورده؛ و اکنون زمان نشستن در رکاب انگشتریِ قدرت است


I can't say whether I'm sad or glad to be trapped in this fall at this point of my life. The moment a fall begins is painful — full of the fear of losses — but once the first slips happen and you start falling, those things you clung to lose all meaning. Knowing it will end in ruin, you try to look around from the height you've fallen from. The people who were once above you, dressing you in fine clothes and flattering words, now reveal their true faces — and you see that not only are they not sorry for your fall, some are even pleased. One of them shouts that perhaps he dealt the final blow — the one who once gave you his time with devotion.

You don't cry, you don't get angry, your heart does not break, because while falling and suspended you exist in a haze of bewilderment; you can only watch, not react. Nature paints every fall in gray, and even God seems to watch to see what will come of your descent.

When you hit the ground and the sound of your fall shakes the world, it's not because of your weight but because you have seen things that make your soul heavier than a mountain. Bones ache, the face lies sprawling in the dirt, thought emptied of thought, heart emptied of love. Can one rise? It seems unlikely after such blows — yet it is possible. Wipe your face from the dust, tear off the garments you wore, and put on new clothes.

سقوطمتن انگیزشیمتن کوتاه
۱۳
۱۲
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید