شاید این، آخرین فردایی باشد که در آن زیسته ام و چه تلخ که در آستانه ی پایان، دریافته ام چقدر بیثمر بودهام. نه گلی کاشتهام، نه کتابی در دستان کودکی نهادهام، نه لبخندی نثار رهگذری کردهام، و نه اندیشهای بخشیدهام برای رهایی جانها از زنجیر تعصب.
فردا که بیاید، درختی به یاد من ثمر نخواهد داد. هیچ صدایی، به خاطر قدمهای من طغیان نخواهد کرد. به وسعت یک عمر، بیهوده زیستهام.
هر آنچه که در من بوده، با تن به گور خواهد رفت. نه نامی خواهد ماند، نه یادی. گویی که این سی سال عمر، فقط خواب آشفتهای بودهام در دلِ روزگار.
و من، تنها با «ای کاش»ها و «شاید»ها چشم خواهم بست، نه با «یادها».
چه دارم برای گفتن؟ کارمند نمونهای بودهام که جان کندم تا چرخهای نظام سرمایهداری بچرخد. از من چه میماند؟ جز تصویر مردی پشت میز، که دنیا را از پشت مانیتور دید، لقمهای خورد، و هرزگردی کرد در جهانی پوچ.
در سرم غوغاییست. دیوانهوار، در پی بقا میگردم، بیآنکه توان یافته باشم تا گوهر جان را، زینت این بودن کنم. با واژهها بازی میکنم؛ شاید این دیوِ خستهی درون، آرام گیرد.
