شب بود، زمستان بود، بیابان بود،
بوران بود، سرمای فراوان بود.
داشت یادم میرفت، قبل از اینکه ریتم بگیرین، باید خدمتتون عرض کنم که یک ماشین داغان هم بود.
البته ظاهر کار را کاملاً حفظ کرده بود و ابهت یک شاسیبلند ژاپنی را در گوشه و کنارش میتوانستی ببینی، اما از درون...
یارای پیمودن مسیری کوتاه را هم نداشت و کمی که از کوچهمان دور میشد به نفستنگی میافتاد.
روزی پسر شاخشمشاد خانواده آمد به خانه و شروع به آوازخوانی کرد:
«مادر، چادرت را سر کن، مادر، اسبت را زین کن.»
بله، همانطور که از ادامهی آواز برمیآید، گویا شاخشمشاد دل به غریبه سپرده و نیاز مبرم به خواستگاری در او ایجاد شده بود.
و مادر، شاسیبلند ژاپنی را زین کرد تا راهی دیار غربت شویم.
پس از طی کردن مسیری شگرف و طولانی، در نهایت به خانهی عروسخانم برای امر مهم خواستگاری رسیدیم.
عروسخانم از همان ابتدا که اسب زینشدهی شاسیبلند را جلوی در خانهشان یافت، بند دل به آب داد.
عروسخانم که آتشش بسیار تند بود، اصرار داشت که برای زدن حرفهای خصوصی بروند با شاخشمشاد دوری بزنند و سنگها را وا بکنند.
از او اصرار و از ما انکار.
سرانجام، مادر که دید عروسخانم از خر شیطان پایینبیاآ نیست، توسل جست به اعتقادات و مذهب. همیشه هم جواب میدهد لامصب.
مادر گفت:
«ما مردمی متعصبی هستیم و نمیتوانیم اجازه بدهیم که دختر و پسر قبل از صیغهی محرمیت زیر یک سقف کوچک قرار بگیرند؛ حتماً باید در جایی مثل حیاط باشند و ما هم نظارهگر.»
البته دروغ چرا، هدف مادر تنها فریب دادن و گمراه کردن عروسخانم بود تا باور به عقاید تعصبی.
ولی نباید خانوادهی عروس اینجای کار کمی شک میکردند که چرا باید دخترشان را به چنین خانوادهای بدهند؟
نکردند دیگر...
بالاخره مراسم خواستگاری در دیار غربت با خوبی و خوشی به پایان رسید و ما باید راهی شهر و دیار خودمان میشدیم؛ با جواب «بله»ای که نیمی از آن به دلیل ظاهرسازیهای صورتگرفته از طرف خانواده حاصل شده بود.
از آنجا که فاصلهی بین دو شهر بیش از ۵۰۰ کیلومتر بود و ۴۹۸ کیلومتر از این فاصله شامل بیابانهای لمیزرع بود، لذا بیشتر مسیر ما در بیابانها سپری شد.
البته بیابان به خودی خود زیباست و من اصلاً جزو جنگلپرسن ها نیستم، بیابانپرسن هم میتوانم باشم — البته به شرطها و شروطها.
سرعت ماشین به سختی از ۲۰ کیلومتر بر ساعت عبور میکرد و مانند شترهای شبهابیطالب جاده را میپیمود.
منظرههای بیابانی هم بسیار زیباست، اما بهصورت گذرا.
با سرعتی که ما در حال پیمایش بودیم، بخشی از بیابان را میتوانستی ساعتها ببینی و از جلوی چشمانت انگار اصلاً حرکت نمیکرد.
لذا در سرعتی چنین کند، ترجیحم جنگلهای متراکم شمالی بود تا بیابانهای تکپردهی جنوبی.
بین هر ۲۰ کیلومتر طیشده، مانند اسب تشنه در بیابان نیاز مبرمی به آب پیدا میکرد و مجبور بودیم که سرش را به جایی ببندیم و آبش دهیم تا بلکه قدری بیشتر بتواند مسیری را طی کند.
و ما هرچه بیشتر در جاده میماندیم فربهتر میشدیم؛ کنار او ما هم که نمیتوانستیم بیکار بمانیم، و تنها سرگرمی در دل بیابان وعدههای غذایی بود.
بدون در نظر گرفتن زمان فقط صرف میکردیم — ناهار، شام، صبحانه.
اوضاع داشت بهتدریج عادی و تکراری میشد و ما هم مانند قورباغهی گرفتار داشتیم به بدی شرایط کاملاً عادت میکردیم که ناگاه مکالمهای بین من، تنها سرنشین بیدار ماشین، و راننده که شاخشمشاد باشد، شکل گرفت از این قرار:
من: «شاخشمشاد! این لاستیک رو ببین چطوری داره توی جاده میره. حتی سرعت این لاستیک تنها هم از ما بیشتره! هار هار هار!»
شاخشمشاد: «چقدر شبیه لاستیک ماشین ماست...»
کات...
پایان مکالمه.
دهانهای باز از فریاد خفهشده در گلو، و تایر رقصان در جاده با حرکتی کاملاً اسلوموشن.
ماشین که با چهار چرخ یارای حرکت نداشت، با سه چرخ مثل شتری شده بود که از زانو میخواست اطراق کند و ما که تلوتلوخوران فکر وداع با دنیا بودیم.

کاش هیچوقت روی اعلامیهام ننویسند «با سرعت ۲۰ کیلومتر بر ساعت مرد».
کاش علت مرگ را بنویسند «مرگ به علت سرعت غیرمجاز» یا چه میدانم «رانندگی غیرایمن».
خوشبختانه ما هنوز نمرده بودیم و ماشین به سرعت از حرکت ایستاد.
در دل بیابان نه آنتن داشتیم نه جنبندهای رد میشد که یاری برساند.
دو ساعتی را سر کردیم تا گشت پلیس رد شد و شرح ماجرا را برایش گفتیم و چون اکثراً خواب بودیم چیزی برای گفتن نداشتیم؛ صرفاً اینکه:
«جناب سروان، ما خواب بودیم؛ از این قرمساق بپرس که داشت ما رو به کشتن میداد!»
گشت همکاریهای لازم را انجام داد تا ما توانستیم در دل بیابان، لاستیک از کمان دررفته را در میان خار و خاشاک بیابیم.
اما وصل کردن این لاستیک عظیم کار ما نبود که نبود.
مجبور بودیم راهی پیدا کنیم و ماشین را به اولین تعمیرکار برسانیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود و از آنجایی که در بیابان هیچ آلودگی نوری یافت نمیشد، لذا بعد از این همه مصیبتی که کشیده بودیم، دیدن آسمان پرستاره سهم من بود — مال من بود.
کات.
نیمههای شب، همه توی ماشین، روی جرثقیل، در حرکت تا رسیدن به یک آبادی.
