گاهی به این می اندیشم که خوشا به حال آیینه ی اتاقت که می تواند چند صباحی تو را نگاه کند ، آنگاه که زلف پریشانت بر روی پیشانی ات افتاده و سعی در مرتب کردن آن داری یا وقتی که میخواهی لباست را مرتب کنی و لبه پیراهنت را دست بکشی ...
ای کاش میتوانستم مثل او به لبخند رضایتت خیره شوم و محو آن چال گونه ی بی نقص شوم اما گویی این آرزوی محال طلسم شده است و من نیز محکوم به تماشایت از فاصله ای هستم که دستی میان آن نیست :))
پس تو را قسم به این دوری ، خودت را از یاد مبر که تو همواره در یاد و جان من رخنه کرده ای ...
