
نمایشهای خیمه شب بازی را تا به حال دیدهاید؟ از نظرم نمایشهای بسیار بامزهایست، اما تا زمانی که موجود غیرزندهای مثل عروسک در بند نخها باشد!
من به تازگی یادگرفتهام که نگذارم شبیه عروسکهای خیمه شب بازی بشوم. چطور؟ به این صورت که نگاه نمیکنم که دوست دارم تایید چه کسی را بگیرم و بنابراین طبق نظر او رفتار کنم. فکر میکنم و درست وغلط را تشخیص میدهم و براساس آن رفتار میکنم. شاید کسی بگوید تایید طلب بودی اما برای من اسمش احترام بود. احترام به حرف بزرگتر، حرف گوش کن بودن، خوب بودن و...! من تا همین چند سال پیش، دقیقا آن بچه مثبت جمعها بودم. کسی که غیر از چیزهایی که مادرش به او گفته بود چیز دیگری نمیدانست و همینطور نمیگذاشت بچههای مدرسه چیزهای بد برایش بگویند و جلویشان را میگرفت. الان که فکر میکنم این واقعا خوب نبود. من از هیچ چیز و هیچ کجا سر در نمیآوردم. این را وقتی متوجه شدم که اول دبیرستان بودم و دیدم در مقایسه با هم سن هایم چقدر عقب هستم و چقدر هیچ چیز نمیدانم... چقدر آنها بزرگتر از من بودند و چقدر بیشتر از من میدانستند. از اینجا شروع ماجراجویی من و به قول مادرم حرف گوش نکردمهایم شروع شد.( تغییر من مصادف شد با شهادت سردار بزرگ اسلام حاج قاسم و سرآغاز تغییری که خوشایند خانواده و به خصوص مادر نبود. او علت موفق نشدن من در کنکور را همین تغییر میداند! از نظر من اصلا اینطور نیست زیرا اگر الان زندهام و کمی امید به زندگی دارم به دلیل فهمیدن و آشنا شدن با همین حقیقتهاست. دقیقا به چیزی که من را سر پا نگه داشته میگویند علت بیماری؟)
القصه
اگر انسان بخواهد طبق نظر دیگران زندگی کند، سرباز و بندهی آنها شده است و از خود غافل میشود.
این موضوع کاملا با اسلام تفاوت دارد که میگوید: هر چیزی به غیر از خدا و حرفهایش را فراموش کن.
گاهی باید تبدیل بشویم به بچههای حرف گوش نکن، بلکه بتوانیم برای خودمان، طبق تواناییها، علایق و استعدادهای خودمان زندگی کنیم.
اگر من براساس حرف والدین زندگی کردم بیشتر به شبیه عروسک خیمه شب بازی بودم تا کسی که دارد زندگی میکند و زندگی کردن یاد میگیرد و خوشحال و موفق است.( یادم نمیرود که مادرم میگفت اگر مدرسه نمونه دولتی قبول نشدی اصلا دیگر نمیخواهد درس بخوانی! خودش میگوید من این را هیچ وقت نگفتم. اما به خوبی ساعت و روز و مکان و لحن را به یاد دارم.)
دوست ندارم این را بگویم اما اکثر والدین میخواهند فرزندشان آن چیزی که آنها میخواهند بشود تا چیزی که خود فرزند میخواهد، که مبادا از همکار یا خواهر یا فامیل کمتر بشوند! نمیخواهند کسی ذرهای فکر متفاوت دربارهی آنها بکند.(معیار برتری انسانها در اسلام فقط پرهیزکاریست نه چیزهای دیگر... علاقهام به این دین اینجا هم فوران کرد.)
یک جملهای میخواندم که هرچند کمی ناامید کننده اما تقریبا درست است: در خانواده ایرانی حفظ آبرو از سلامت روان فرزند مهمتر است.
احتمالا با خواندن این متن به نتیجه میرسید که این شخص مسلمان خوبی نیست. ایرادی ندارد. ما انسانها کامل نیستیم. حتی مسلمانها...
پ.ن: امروز کتاب هدف زندگی از شهید مطهری رو مطالعه کردم. واقعا ذهنم باز شد.