یارا·۳ روز پیشجهانی که با من خواهد مرد ؛از آدم ها متنفر نیستم. از این دروغ مسخره متنفرم که اسمش را "شناختن" گذاشته اند.کدام شناخت؟تو حتی از خودت هم خبر نداری. صبح از خواب بیدار…
زهره نایبی·۱۸ روز پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۹قدم اول، همواره سنگینترین قدم است. اما شاید تنها راهی باشد که به خودت برسی. در این قسمت به همراه لیا اولین قدم را بردارید.
زهره نایبی·۱ ماه پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۵سکوت آینه از چیست؟ از آرامش قبل طوفان؟ یا ساحل آرامش نزدیک است؟
زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۲ ماه پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۴یک سیلی، گاهی تمام چیزی است که برای بیدار شدن لازم داری. نوآ در این قسمت، دیگر آن پسر سابق نیست...
زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۲ ماه پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۳روز لیا با رقص رهایی آغاز میشود، اما این رقص او را به موجی پرتلاطم میاندازد. آیا خواهد توانست ساحل آرامش را بیابد؟
Mantra·۲ ماه پیشویرگول؛سرِ خط«در دنیایی که همه ژست بینقص بودن میگیرن، من اینجا رو برای ریختن افکار عریان و لمس دردهای مشترک دوست دارم.»
زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۵ ماه پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۶نُوآ بار دیگر در تلاطم طوفان با توانی که از لیا میگیرد، قد راست میکند و سراغ پستوی گذشته و آرزوهای دفنشدهاش میرود...
زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۵ ماه پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۳یک ماه است پسری در آینهی لیا زندگی میکند؛ ترس فروکش کرده و جایش را به حضوری آشنا داده… بیآنکه بداند دیده میشود.