ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۵ دقیقه·۴ ماه پیش

آقا رضا

فکر نمی‌کردم رضا اینطور بمیرد.

روی صندلی نچندان راحتی اتاق نشسته بودم و داشتم دانش خانواده و جمعیت را می‌خواندم. چشم‌هایم دیگر دو دو می‌زد. دلم نمی‌خواست یک درس عمومی را بیفتم. یاد بدبختی‌هایی که برای آمدن به دانشگاه کشیدم؛ افتادم و چشم‌هایم را گرد و گشاد کردم. شام را علی و سهراب درست می‌کردند. احمد هم توی بالکن با نامزدش تلفنی حرف می‌زد و لاو می‌ترکاند. رضا هم روی تخت خوابیده بود.

علی آمد و دم چهارچوب در ایستاد و صدایم زد:

« سعید، پاشو غذا. به بچه‌ها بگو غذا حاضر شده. رضا کو؟»

گفتم:« رضا خوابه بیدارش کنین.»

« بیدارش کن بیا. غذا سرد می‌‌شه.»

گرسنه‌‌ام بود. کتاب را بستم و رفتم رضا را بلند کنم.

آرام و با یک دست تکانش دادم.

« آقا رضا... آقا رضا!»

سعید گفت:« بلندتر صداش کن.»

رضا خوابش سبک بود. اگر کنارش نفس می‌کشیدم؛ از جا می‌پرید و می‌بستم به فحش‌های ناموسی. دلم گواه داد که او خواب نبود.

صدایم را بالا بردم و دو دستی تکانش دادم.

« رضا... رضا جان... آقا رضا...»

دیگر تخت و جسد او زیر دستم بالا و پایین می‌شدند.

رفاقت ده ساله‌مان عین فیلم از جلوی چشمم گذشت. رفتم هشت سال قبل، هفده سالگی‌مان را می‌بینم

حاشیه‌ی روستا، نزدیک مدرسه یک عالم خاک و گرد بلند شده. نزدیک می‌روم و رضا را گلاویز با پسر بوفه‌دارمان می‌بینم. فقط ما سه نفریم. من تماشا می‌کنم و آن‌ها به قصد کشت همدیگر را می‌زنند.

داد می‌زنم:« نزنین الان می‌رم ناظم رو میارم.»

رضا درحالی که دارد پسر بوفه‌دار را بین بازوهایش خفه می‌کند؛ تهدیدم می‌کند.

« سعید، تکون خوردی نخوردی.»

سر جایم خشک می‌شوم. اکبر دارد خفه می‌شود. به پشت ساق رضا لگد می‌زند و خودش را آزاد می‌کند. هردو نفس نفس زنان از هم فاصله می‌گیرند.

لبخندی روی لبم می‌آید.

یکهو چشمم به رضا و چاقوی ضامن‌دارش می‌افتد. یک لحظه‌ی بعد، دیگر خبری از تیزی نیست. از پهلوی اکبر خون شره می‌کند. اکبر زانو می‌زند و به زمین می‌افتد. رضا کو؟ رضا را می‌بینم که دوان دوان دارد دور می‌شود. چاقو کو؟ دستم گرم شده. نگاه می‌کنم. تیزی غرق خون توی دستان من!

زمان از دستم در می‌رود. با سیلی ناظم و داد و قال بچه‌هابه خودم می‌آیم.

ناظم، اکبر را که از خون یکی دو لیوان و از نفس چند له له برایش مانده بغل می‌گیرد و می‌دود.

« سعید، روزگارتو سیاه می‌کنم. چاقو می‌کشی؟»

رضا را صدا کردم:« آقا رضا... رضا جان. رضا...»

کم مانده بود تخت بشکند. در دلم گفتم:« بلند شو. من بخشیدمت برای اون همه آلاخون والاخونیم تو ده و روستاهای دیگه و اخراجم. بخشیدمت که آش نخورده، دهنم رو سوزوندی. تو فقط زنده باش. کتکایی که از آقام خوردم فدای سرت. تو فقط زنده باش.»

داد زدم و تکانش دادم:« آقا رضا...»

دوباره یاد قدیم‌ها افتادم.

خسته و کوفته دارم از مدرسه‌ی جدیدم برمی‌گردم. از توی کوچه و پس کوچه صدای سعیده خواهرم را می‌شنوم. دارد گریه می‌کند. یواشکی نگاهی می‌اندازم. رضا هم کنارش ایستاده و سر تکان می‌دهد.

« گریه نکن سعیده. من که گفتم نمی‌تونم بگیرمت.»

سعیده به هق هق افتاده.

« خو... دت... گفتی... من که...»

رضا بی‌حوصله ست.

« آره بابا، من گفتم حالا دیگه نظرم عوض شده. من می‌خوام برم دانشگاه، سری تو سرا دربیارم، بشم آقای مهندس و با یه دختر خوشگل و ترگل ورگل پولدار ازدواج کنم. ما به درد هم نمی‌خوریم.»

« یعنی من زشتم؟»

رضا لب کج می‌کند و هیچ نمی‌گوید. صدای ترکیدن قلب خواهرم را می‌شنوم. می‌دود و می‌رود.

رضا پوزخند می‌زند. سیگار روشن می‌کند و من همان‌جا می‌ایستم.

دوباره، سه باره، ده باره، رضا را تکان دادم.

« رضا... آقا رضا»

باز گفتم:« برای شکستن دل خواهرم هم می‌بخشمت. بلند شو.»

بلند نشد.

در دلم گفتم:« یادت می‌آد باهم اومدیم دانشگاه?»

اما انگار خودم یادم آمد.

من و رضای نوزده ساله جلوی آموزش دانشگاه، منتظر ایستاده‌ایم. به او سبیل‌های پشت لبش نگاه می‌کنم. بی‌اراده دستی به پشت لبم می‌کشم و سبیل های خودم را لمس می‌کنم.

« چرا مثل اسبی که به نعل بندش زل می‌زنه، نیگا می‌کنی؟»

« هیچی رضا، همینطوری.»

وارد می‌شویم.

خانم آموزش دانشگاه، سرش را از صفحه‌ی کامپیوتر درمی‌آورد. اسم و فامیلم را صدا می‌کند.

« کدومتونین؟»

جلو می‌روم.

رضا نمی‌خواهد عقب بماند پرونده‌اش را روی میز می‌گذارد.

زن کلافه پرونده را برمی‌گرداند.

« چند بار میای؟ من که گفتم دیگه ظرفیت نداریم. بیخیال نمی‌شی؟»

« پس چرا سعید رو...»

« ایشون قبل پر شدن ظرفیت اومده. رتبه و معدلشم بهتره. اون چند بار قبلی هم که اومدی گفتم بهت باید یکی لنصراف بده. تا جا واست باز شه.»

حالا زن رو به من می‌کند.

« برو از ماه دیگه بیا سر کلاسات.»

تشکر می‌کنم. دست روی شانه‌ی رضا می‌گذارم. عصبانی‌ست. شانه‌اش را از دستم می‌کشد.

تشک تخت هم با رضا بالا و پایین می‌شد.

« آقا رضا... رضاااا»

از ذهنم گذشت:« من فهمیدم که تو نشستی زیر گوش آقام خوندی که دانشگاه محل فساد و کوفت و زهر ماره. من فهمیدم که تو باعث شدی دو سال دیرتر بیام. فهمیدم من رو از سر راهت برداشتی که بشینی سر جام. بخشیدمت رضا. تو فقط بیدار شو.»

« رضاااا... آقاا رضااا... رضا جان...»

رضا نشست به خندیدن. سهراب و علی هم از پشتم، ریسه رفتند.

« بابا شوخی بود.»

سرم گیج می‌رفت. تنم یخ کرده بود. ضعف داشتم. بی‌انکه چیزی بگویم رفتم سر سفره. نفس نفس می‌زدم.

صدای نامفهوم بچه‌ها در سرم پخش می‌شد.

شام املت داشتیم. پیاز و چاقوی بزرگ آشپزخانه هم کنار ماهیتابه‌ی سیاه و داغان بود.

چاقو را برداشتم و به اتاق برگشتم. رضا هنوز روی تخت بود و می‌خندید. چاقو را در پهلویش فرو کردم یک بار. در شکمش در سینه‌اش. دو بار سه بار... هزار بار؟ صد هزار بار؟

بچه‌ها خشکشان زده بود. احمد هم دیگر تماسش را قطع کرده و زل زده بود به ما.

رضا دیگر صدایش را برید. نمی‌دانم مرده بود یا داشت آنطور بی‌صدا به آبشار درخشان خونش روی تخت نگاه می‌کرد.

از جا بلند شدم و نشستم سر سفره.

« چه غلطی کردی؟»

« کشتیش!»

با گوشه‌ی سفره دست خون‌آلودم را پاک کردم.

به املت اشاره کردم.

« بسم الله بچه‌ها، از دهن میفته.»

برای هرچه که رضا را بخشیده بودم، از آن شوخی نمی‌توانستم بگذرم.


<style>.h_iframe-aparat_embed_frame{position:relative;}.h_iframe-aparat_embed_frame .ratio{display:block;width:100%;height:auto;}.h_iframe-aparat_embed_frame iframe{position:absolute;top:0;left:0;width:100%;height:100%;}</style><div class="h_iframe-aparat_embed_frame"><span style="display: block;padding-top: 57%"></span><iframe src="https://www.aparat.com/video/video/embed/videohash/e94h9ro/vt/frame" allowFullScreen="true" webkitallowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true"></iframe></div>

پی‌نوشت: کل این متن درباره ویدیوی معروف آقا رضا نوشته شده چون معلوم نیست ویرگول چه مرگشه نتونستم بذارم خودتون برین دوباره ببینین

رضاداستان
۱۶
۷
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید