ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

استوانه

.

استوانه

من یک مادر جوان کم عقل، چرا بقیه گذاشتند با بچه‌ی چهل روزه بروم سفر؟

این دستم به آن دستم می‌گفت:« زکی»

با این حال با طاها و دخترمان راهی قم شدم. هنوز ساعت خواب بچه درست نشده بود. مادرم می‌گفت:« قدیمیا رسم دارن واسه اینکه نوزاد فرق شب و روز رو بدونه، یه بار شب ته بچه رو فشار بدن بگن الان شبه و یه بار روز فشار بدن و بگن روزه.» انگار دکمه‌ی تنظیمات تاریخ بچه‌ها، آن پایین است!

هرچه فشارش دادم تا شیرفهمش کنم کی شب است و کی روز، افاقه نکرد. ترسیدم از ته معلول شود، بیخیال شدم. برای همین شب‌ها تا ساعت یک و دو بیدار می‌ماند.

بگذریم. وارد خانه‌مان توی قم شدیم. هنوز معلوم نبود می‌خواهیم قم بمانیم یا برگردیم سمنان. خانه هنوز پر از اسباب و وسیله بود. خیالمان راحت بود که به خنسی نمی‌خوریم.

روز دوم سفر، باید دخترم را می‌بردم مرکز بهداشت. از وقتی توی سمنان به دنیا آمده بود، یک بند از مرکز بهداشت قم زنگ می‌زدند که:« بچه‌ت رو بیار، ببینیم واقعیه یا کیکه؟»

البته این را نگفتند ولی گمانم هدفشان فقط همین بود. چون بهد از دو ساعت انتظار فقط یک نگاهی به بچه انداختند و ردم کردند بروم.

موقع انتظار، همین‌طور بیکار توی سالن تمام سفید نشیته بودم و زن و شوهر گوگولی عراقی را دید می‌زدم. زن شبیه اِلف‌ها سفید رو و زیبا بود و آقاهه از آن دو رگه‌های شیر شکلاتی. پسر بچه‌شان هم که از این ور می‌دوید آن ور، درصد شیرش بیشتر بود.

دخترم اما توی بغلم دراز کشیده بود و به مردم دید نداشت ناچار، برای اینکه از بیکاری دربیاید، گلاب به رویتان، پی پی کرد.

« ای تف به این شانس!»

بردمش توی نمازخانه و گلاب به رویتان ماست مالی و تعویض کردم.

وقتی برگشتم خانه جو مادری مرا گرفت.

« طاها، بیا کمک کن می‌خوام بچه رو پاهاش اذیت نشه.»

چهار دست و چشم داشتند فعالیت می‌کردند تا ته دخترکم تمیز بشود. از در دستشویی درآمدیم که دیدیم به به یک کور بهتر از ما بچه می‌شست!

گلاب به رویتان، برای شفافیت اوضاع می‌گویم که نصف کار خرابی‌ها سرجایشان مانده بودند و برایمان دست تکان می‌دادند.

خدا به ما رحم کرد و دستشویی توی حیاط بود وگرنه که جا داشت یک خودکشی دست جمعی بکنیم.

احتمالاً دخترم اول خودش را می‌کشت تا از دست ما خلاص بشود. دو نفری نتوانستیم بشوریمش!

همان شب دعوت شدیم به تولد پسرخاله‌ی هفت ساله‌ی طاها. داشتم قبض روح می‌شدم. با آن استعداد درخشانم در مادری کردن، چطور می‌خواستم چند ساعت بچه را آنجا نگه دارم؟!

بعد از غرغرهای فراوان حاضر شدیم و رفتیم. دخترم هم از اول تا آخر مهمانی خوابید. خیلی خوشحال شدم افسوس که نمی‌دانستم به‌خاطر آب و هوای قم، برنامه بدبخت کردن ما با تأخیر برگزار می‌شود.

از آن شب تا روز آخر سفرمان، بچه ساعت یازده شب بیدار می‌شد و تا پنج صبح گریه می‌کرد. سر ساعت پنج غش می‌کرد ولی چه فایده باید نماز صبح می‌خواندیم.

یک روز مانده به برگشت‌مان داشتم غذا درست می‌کردم که مادرم زنگ زد.

« فلسطین حمله کرد به اسرائیل. اسرائیل رو زدن.»

اولش فکر کردم دارد چپه می‌گوید ولی لحن خوشحالش سر عقلم آورد.

در یک لحظه خستگی کل آن چند روز از تنم در رفت.

تلویزیون را روشن کردم.

داشتم جزییات طوفان الاقصی را دنبال می‌کردم که طاها از بیرون آمد.

« شیرینی بده. زود باش شیرینی بده. فلسطین...»

« خودم می‌دونم. من چرا باید شیرینی بدم؟»

« برای اینکه من بخورم.»

خسیس آخرش هم قانع نشد. فردا، برگشتیم سمنان. انقدر خوشحال بودم که با کله رفتم توی تجمع حمایت از فلسطین.

بچه‌ام هم توی پنجاه روزگی‌اش در اولین تجمع زندگیش شرکت کرد.

پی‌نوشت: ببخشید این همه گلاب به روتون کردم.

اون استوانه‌‌ای که بغلمه، دخترمه.

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

خاطرهطنزطوفان الاقصیسفرپوشک
۷
۷
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید