ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

خونریزی مغزی

.

خونریزی مغزی

نزدیک منطقه عملیاتی ام. اینجا همه چیز بهم پیچیده. همینطور زخمی و مجروح است که از در و دیوار می‌ریزد. به هر رزمنده‌ای یک رسیدگی جزئی می‌کنیم و با آمبولانس می‌فرستیمش عقب، بیمارستان صحرایی.

شب عملیات است. دارم تند تند پانسمان می‌کنم و سرم می‌زنم که اسمم را صدا می‌زنند. بدو بدو می‌روم سمت دفتر فرمانده بهداری.

« سلام آقا، کاری داشتین؟»

« سلام، ببین عباس جان، یه خبرنگار آوردن اینجا ترکش به سرش خورده وضعش خیلی وخیمه. حتماً دیدیش. هیچ‌کس قبول نمی‌کنه ببرتش اورژانس. تو می‌بریش؟»

خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمه‌اش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت.

« اگه کسی نیست ببرتش، من می‌برمش.»

می‌روم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده برای اینکه لوله ساکشن رد بشود برایش محافظ دهان می‌گذارم. هرچه ساکشن می‌کنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون می‌زند. تند تند پاکش می‌کنم.

آماده‌ی انتقال است ولی چطور دست تنها باید از پسش بربیایم.

می‌روم سراغ فرمانده.

« من دوتا دستم رو لازم دارم. حداقل یه ساکشن پایی بدین که با پا ساکشن کنم.»

همه احسنتی می‌گویند به فکرم.

می‌خواهم دوباره برگردم بالا سر مجروحم که توی راهرو کسی صدایم می‌کند.

« آقا، برادر، شما هم می‌خواین برین بیمارستان؟ منم با خودتون می‌برین؟»

برمی‌گردم. یک پسر شانزده- هفده ساله‌ی قمی است. یک دستش از بالای آرنج قطع شده. با بند پوتین شریان‌هایش را بسته.

از خدا خواسته می‌گویم:« آره، فقط باید یه کاری کنی...»

سوار آمبولانس می‌شویم. ازنجا بیرون از پست امداد صدای توپ و تفنگ‌ها واضح‌تر است. خدا رحم کند به وسط راه. امیدوارم راننده در تاریکی و زیر این همه تیر و ترکش کم نیاورد.

پدال ساکشن را زیر پای پسر قمی می‌گذارم. خیلی خونسرد است انگار نه لنگار دستش قطع شده. فقط نگرانی‌اش شده همان خبرنگاری که زندگیش زیر پای اوست.

راه می‌افتیم آمبولانس بالا و پایین می‌شود و هربار ما هم بلند می‌شویم و به زمین می‌خوریم.

خون که نفس خبرنگار را می‌بندد، چشم‌هایش گشاد می‌شود انگار عن قریب است که جان بدهد. خون دا که خالی می‌کنیم دوباره جان می‌گیرد و قدرشناسانه با روی هم گذاشتن پلک‌هایش از ما تشکر می‌کند.

راننده زیگ زاگی می‌راند که خمپاره و ترکش به ماشین نخورد.

بعد از نیم ساعت، فضا آرام‌تر می‌شود و صدای آن دست‌اندازهای وحشتناک تبدیل به تلق و تلوق‌های زیر چرخ می‌شود.

به بیمارستان می‌رسیم. همه از قبل منتظر ما بودند.

سریع خبرنگار را از ما تحویل می‌گیرند و می‌برندش اتاق عمل. به خودم می‌آیم و می‌بینم حتی اسم آن خبرنگار را هم نمی‌دانم.

شاید تا آخر عمرم باید او را همانطور به یاد بیاورم با لباس خبرنگاری خونی‌اش و آن پلک‌هایی که روی هم می‌گذاشت، نه با اسم.

( بخشی از خاطرات عباس الهی امدادگر جنگ)

#ورق_روایت

#ورق_کاهی

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

خبرنگاردفاع مقدسخاطره
۱۴
۰
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید